عشق کوتاه، فرموشی بلند (گلبرگ بلند دریا) | ایزابل آلنده | برشی کوتاه

عشق کوتاه اثر ایزابل آلنده

همرسانی کنید

ایزابل آلنده (Isabel Allende) ، روزنامه‌نگار و نویسنده آمریکای لاتین است. او یکی از پرطرفدارترین نویسندگان اسپانیایی‌ زبان است و همچنان برای تقویت جایگاه زنان می‌جنگد. از آثر او می توان به کتاب خانه ارواح، ویولتا، عشق کوتاه، فراموشی بلند (گلبرگ بلند دریا)، روح یک زن، پائولا و در کوران زمستان کرد. رمان عشق کوتاه، فراموشی بلند یکی از آثار آلنده که به قلم علی سلامی ترجمه و از سوی نشر گویا منتشر شده است.

رمان‌های ایزابل آلنده اغلب در سبک رئالیسم جادویی جای می‌گیرند. در سال ۱۹۸۱ زمانی که پدربزرگش در بستر بیماری بود، ایزابل آلنده نگاشتن نامه‌ای به وی را شروع کرد که دستمایه رمان بزرگ «خانه ارواح» گردید. پائولا نام دختر وی است که پس از تزریق اشتباه دارو به کما رفت. ایزابل رمان «پائولا» را در سال ۱۹۹۱ بصورت نامه‌ای خطاب به دخترش نوشته‌ است. رمان‌های آلنده به بیش از سی زبان ترجمه شده و نویسنده خود را به دریافت جوایز ادبی بسیاری مفتخر نموده‌اند.

 

برشی کوتاه از عشق کوتاه، فراموشی بلند

وقتی هیچ مرد جوان یا پیری نبود تا بجنگد، پسرها فریاد کشیدند: «این سرباز جوان یه  کودک‌سرباز بود.» ویکتور دالمائو[۱] آن سرباز و زخمی‌های دیگری که از کامیون حمل آذوقه بیرون کشیده بودند را تحویل گرفت و همچون الوار روی حصیرهایی قرار داد که کف سیمانی و سنگی ایستگاه شمالی[۲] قرار داشت. در آنجا، وسایل نقلیه‌ انتظار می‌کشیدند تا آن‌ها را به مراکز بیمارستانی ببرند. پسرک بی‌حرکت دراز کشید، نگاه آرام کسی را داشت که فرشتگان را به چشم دیده بود و حالا از هیچ‌چیز واهمه نداشت. نمی‌شد فهمید چند روز او را از روی برانکاردی به برانکاردی دیگر، از بیمارستانی صحرایی به بیمارستانی دیگر، از آمبولانسی به آمبولانس دیگر حمل کرده بودند تا بالاخره با این قطار به کاتالونیا[۳] برسد.

در ایستگاه، پزشک‌ها، بهیاران و پرستاران سربازها را معاینه کردند، بی‌درنگ زخمی‌های حاد را به بیمارستان گسیل می‌کردند و دیگران را بر اساس جراحت‌شان طبقه‌بندی می‌کردند: گروه الف: دست؛ گروه ب: پا؛ گروه دال: سر و غیره. بعد با برچسب‌هایی که دور گردنشان آویزان می‌کردند، آن‌ها را به مراکز مربوطه منتقل می‌کردند. صدها زخمی از راه می‌رسیدند و تشخیص جراحت هر مورد باید در کمتر از چند دقیقه انجام می‌شد. اما آشوب و هرج‌ومرج گمراه‌کننده بود چون هیچ‌کس به حال خود وانهاده نمی‌شد، هیچ‌کس تنها رها نمی‌شد. کسانی که به جراحی نیاز داشتند، به ساختمان قدیمی سان اندراو[۴] در ماندرسا[۵] فرستاده می‌شدند؛ بقیه همان‌جایی که بودند رها می‌شدند چون کاری برای نجات آن‌ها وجود نداشت. زنان داوطلب لب‌هایشان را خیس می‌کردند، در گوش‌شان نجوا می‌نمودند و آن‌ها را دلداری می‌دادند گویی فرزندان خودشان هستند و می‌دانستند که جایی دیگر، زنی دیگر شاید فرزند یا برادرشان را در کنفِ حمایت خود قرار دهد. بعداً، حاملان برانکارد آن‌ها را به سردخانه منتقل می‌کردند.

آن سرباز جوان، زخمی از ناحیه‌ی سینه برداشته بود. پزشک پس از معاینه‌ی سریع که طی آن نتوانست نبضی را احساس کند، به این نتیجه رسید که هیچ کمکی نمی‌توان به جوانک کرد و نیازی به مورفین یا آرام‌بخش ندارد. در میدان نبرد، دورِ سینه‌اش را با باند بسته بودند تا زخم را با بشقابی فلزی و وارونه محافظت کنند. اما هیچ‌کس نمی‌دانست چند ساعت یا چند روز یا چند قطار از آن زمان به بعد عبور کرده بودند.

دالمائو در آنجا حضور داشت تا به پزشک‌ها کمک کند. هرچند وظیفه داشت جوانک را به حال خود رها و به بیمار دیگری رسیدگی کند، اما فکر می‌کرد اگر جوانک توانسته بود از این شوک و خونریزی و از این سفر برای رسیدن به ایستگاه جان سالم به در برد، حتماً دلش می‌خواهد زنده بماند؛ بنابراین خیلی حیف می‌شد او را تسلیم مرگ نماید. وقتی با دقت باندپیچی‌ها را باز کرد، با تعجب دید زخم هنوز باز و تمیز است گویی روی سینه‌اش نقاشی شده. نمی‌توانست بفهمد چگونه گلوله دنده‌ها و بخشی از جناغ سینه را شکسته بود ولی قلبش آسیب ندید‌ه بود. ویکتور دالمائو که تقریباً سه سال در جبهه جمهوری‌خواهان در جنگ داخلی اسپانیا، ابتدا در جبهه‌ی مادرید و تروئل و بعد در بیمارستان تخلیه زخمی‌ها در ماندرسا کار کرده بود، فکر می‌کرد همه‌چیز را دیده  و در برابر رنج دیگران مصون شده است. اما هرگز یک قلب واقعی در حال تپش را ندیده بود.

شگفت‌زده، آخرین تپش کند و منقطع را نظاره کرد تا اینکه کاملاً متوقف شد. بالاخره سرباز جوان بی‌آنکه آهی بکشد جان سپرد. برای لحظه‌ای کوتاه، دالمائو همان‌جا ایستاد و به حفره‌ی سرخ‌رنگی خیره شد که در آن تپش قلب کاملاً متوقف شد. این خاطره‌ای پایدار و نازدودنی از جنگ بود که در حافظه‌اش حک شد: آن جوانک پانزده یا شانزده‌ساله با گونه‌های نرم که در گردوغبار جنگ کثیف شده و خونش خشک شده بود درحالی‌که قلب‌اش در معرض هوا باز قرار داشت و روی برانکارد دراز کشیده بود. ویکتور هرگز نتوانست بفهمد چرا سه انگشت دست راست‌اش را در آن زخم گشوده فروبرد و به‌آرامی قلب تپنده را در دست گرفت و چند بار آن را فشرد، آرام و طبیعی. یادش نمی‌آمد برای چه مدت این کار را کرد: شاید سی ثانیه یا شاید برای یک ابدیت. ناگهان احساس کرد که قلب بین انگشتان‌اش دوباره جان گرفت، اول با لرزشی تقریباً نامحسوس و بعد با تپشی منظم و قدرتمند.

یکی از پزشک‌ها بی‌آنکه ویکتور متوجه شود به او نزدیک شد و گفت: «اگه اینو به چشم خودم نمی‌دیدم، هرگز باور نمی‌کردم.» دو حامل برانکارد را صدا کرد و دستور داد جوانک زخمی را بی‌درنگ به بیمارستان برسانند – این یک مورد خاص بود.

همین‌که سرباز جوان را روی برانکارد گذاشتند، پزشک پرسید: «از کجا این کار رو یاد گرفتی؟» چهره‌ی پسرک هنوز رنگ‌پریده بود اما نبض داشت.

ویکتور دالمائو که مردِ کم‌حرفی بود، به پزشک گفت پیش از آنکه به‌عنوان بهیار وارد میدان نبرد شود، سه سال در دانشگاه پزشکی می‌خوانده است.

پزشک مصرانه پرسید: «اما این تکنیک رو از کجا یاد گرفتی؟»

«از هیچ جا. اما فکر کردم چیزی برای از دست دادن ندارم…»

«می‌بینم که پایت می‌لنگد.»

«پای چپم. در تروئل زخمی‌شدم. داره بهتر می‌شه.»

«خب. از حالا به بعد، با من کار می‌کنی. اسم‌ات چیه؟»

«ویکتور دالمائو، رفیق.»

«من رفیق تو نیستم. منو آقای دکتر صدا بزن. شیرفهم شد؟»

«شیرفهم شد، آقای دکتر. در مورد من هم همین‌طور: منو آقای دالمائو صدای کن. اما هم‌رزم‌های من اصلاً از این قضیه خوش‌شون نخواهد اومد.»

دکتر لبخندی زد. روز بعد، دالمائو آموختن حرفه‌ای را آغاز کرد که سرنوشت‌اش را رقم می‌زد. به همراه دیگران در سان سان آندراو و بیمارستان‌های دیگر، این داستان را می‌شنید که گروه جراحان شش ساعت تمام زحمت کشیده بودند تا جوانک را زنده نگه دارند. بسیاری آن را معجزه می‌پنداشتند. پیشرفت علم و هیکل تنومند پسرک چالشی بود برای کسانی که خداوند و قدیسان را انکار می‌کردند. ویکتور به خودش قول داد که هرجایی که پسرک را منتقل کنند، سری به او بزند اما در آشوب آن روزها، به‌سختی می‌توانست حساب حاضران، گم‌شدگان، زندگان و مردگان را نگه دارد. برای مدتی طولانی، به نظر می‌رسید قلبی که در دستش نگه داشته بود را فراموش کرده است.

اما سال‌ها بعد، در آن‌سوی جهان، هنوز آن سرباز را در کابوس‌های شبانه‌ی خود می‌دید و از آن به بعد، گاهی آن سرباز رنگ‌پریده و اندوهگین که قلبش را روی یک سینی قرار داده بودند در خواب او ظاهر می‌شد. دالمائو نام او را به یاد نمی‌آورد یا احتمالاً هرگز نام واقعی‌اش را نفهمید اما به دلایل خاصی، او را لازارو[۶] نامید.

اما سرباز جوان هرگز نام منجی خود را نفهمید. همین‌که توانست بنشیند و بدون کمک کسی آب بنوشد، یکی از امدادگرهایی که او را از دیارِ مرگ برگردانده بود، در مورد معجزه‌ای که در ایستگاه دِل نورته اتفاق افتاده بود برایش تعریف کرد. پیوسته از او می‌پرسیدند: همه می‌خواستند بدانند که آیا بهشت و دوزخ واقعاً وجود دارد یا فقط ساخته‌وپرداخته‌ی ذهن کشیش‌هایی بود که می‌خواستند ترس و رعب در دل مردمان بیفکنند. پسرک پیش از اتمام جنگ بهبود یافت و دو سال بعد در مارسی، نام ویکتور دالمائو را زیر زخمی که برداشته بود خال‌کوبی کرد.

*

ویکتور مثل اغلب جوانان هم سن و سال خودش، در سال ۱۹۳۶ به ارتش جمهوری‌خواه ملحق شده بود و برای دفاع از مادرید همراه گردان خود رفته بود. مادرید توسط فرانکو[۷] و نیروهای ملی‌گرایش تقریباً تسخیر شده بود. سربازانی که علیه دولت قیام می‌کردند خود را نیروهای ملی‌گرا می‌نامیدند. ویکتور برای زنده نگه‌داشتن زخمی‌ها تلاش کرده بود چون تحصیلات پزشکی‌اش به این معنا بود که می‌تواند نقشی مفیدتر ایفا کند تا اینکه بخواهد تفنگی را در سنگر بر شانه حمل کند. بعداً به جبهه‌های دیگر اعزام شد.

در دسامبر ۱۹۳۷، طی سرمای سرد نبرد تروئل، متصدی آمبولانسی شد که به افراد زخمی کمک‌های اولیه می‌رساند درحالی‌که راننده‌ی آمبولانس که آیتور ایبارا[۸] نام داشت و یکی از اهالی جان‌سخت باسک بود، دائماً برای خودش آواز می‌خواند، با صدای بلند می‌خندید، مرگ را به سخره می‌گرفت و گاهی موفق می‌شد آمبولانس را در امتداد جاده‌های ویران هدایت کند. دالمائو امیدوار بود خوش‌شانسی این مرد باسکی که او را از هزاران زخم احتمالی نجات داده بود، برای هردو آن‌ها کافی باشد. برای اینکه آماج بمباران قرار نگیرند، اغلب هنگام شب سفر می‌کردند. اگر ماه در آسمان نبود، کسی با مشعلی جلوی آمبولانس حرکت می‌کرد تا جاده را روشن کند درحالی‌که ویکتور با تجهیزات محدودی که در اختیار داشت، زیر نور مشعل به مجروحان داخل آمبولانس رسیدگی می‌کرد. آن‌ها پیوسته با زمین‌هایی پر از مانع و سرمای زیر صفر درجه مواجه می‌شدند و مثل کرم‌هایی که از میان یخ‌ها می‌خزند، آمبولانس را پیش می‌راندند، در برف فرومی‌رفتند و آمبولانس را از شیب‌ها یا چاله‌ها عبور می‌دادند؛ از کنار آهن‌های تاشده و بدن‌های یخزده‌ی قاطرها رد می‌شدند درحالی‌که مسلسل‌های نیروهای ملی‌گرا و بمب‌هایی نیروی هوایی آلمان بر سرشان می‌بارید. هیچ‌چیز نمی‌توانست در عزمِ ویکتور برای زنده نگه‌داشتن زخمی‌ها خللی ایجاد نماید حتی اگر در برابر چشمانش از شدت خونریزی جان می‌سپردند. او نیز تحت تاثیر دیوانگی آیتور ایبارا قرار گرفت که بی‌خیال رانندگی می‌کرد و برای هر موقعیتی لطیفه‌ای در آستین داشت.

پس از کار با آمبولانس، دالمائو به بیمارستان صحرایی فرستاده شد که در برخی از غارهای تروئل ساخته شده بودند تا آن را در برابر بمب‌ها محفوظ بدارد. در آنجا کارکنان زیر نور شمع، پارچه‌های آغشته به روغن و زیر نور چراغ‌های نفتی کار می‌کردند. با منقل‌هایی که زیر میزهای کار گذاشته بودند، خود را از سرما محافظت می‌کردند هرچند نمی‌گذاشتند ابزار یخزده به دستانش بچسبد. جراحان به‌سرعت روی بیماران عمل می‌کردند، جراحت‌هایشان را بخیه می‌زدند و به مراکز بیمارستانی می‌فرستادند و به‌خوبی آگاه بودند که بسیاری از آن‌ها در نیمه‌ی ‌راه هلاک می‌شوند. دیگرانی که امیدی به زنده ماندشان نبود را با مورفین آرام می‌کردند تا مرگ آن‌ها را آسوده سازد – البته اگر مورفین به‌اندازه کافی وجود داشت چون همیشه کمبود مورفین داشتند؛ اِتر نیز جیره‌بندی می‌شد. اگر چیز دیگری وجود نداشت تا بتوانند زخمی‌هایی را تسکین دهند که از شدت درد فغان می‌کردند، ویکتور به آن‌ها آسپیرین می‌داد و  می‌گفت این یک داروی قدرتمند آمریکایی است. باندپیچی‌ها را با آب سرد و برف می‌شستند و بعد دوباره از آن‌ها استفاده می‌کردند. دهشتناک‌ترین کار این بود که دست و پاهای قطع‌شده را بیرون بیندازند؛ ویکتور هرگز نتوانست به بوی گوشت سوخته عادت کند.

در تروئل بود که ویکتور با الیزابت آیدِنبنز[۹] برای دومین بار ملاقات کرد. آن‌ها طی نبرد مادرید یکدیگر را دیده بودند. الیزابت به‌عنوان داوطلب از سوی انجمن کمک به کودکان جنگ‌زده کمک می‌کرد. پرستار بیست‌وچهارساله‌ی سوئیسی بود با چشمان یک باکره‌ی رنسانسی و شجاعت یک سرباز دلیر. ویکتور در مادرید تقریباً عاشق‌اش شده بود و اگر نشانه‌ی دلگرم‌کننده‌ای از سوی او می‌دید حتماً  عشق‌اش را به‌تمامی نثارش می‌کرد. اما هیچ‌چیز نمی‌توانست این زن جوان را از رسالت خود دور کند: تسکین آلامِ کودکان در این دوران وانفسا. طی ماه‌هایی که او را دیده بود، الیزابت معصومیتِ اولیه‌ی خود را از دست داده بود. شخصیت‌اش در اثر مبارزه با بروکراسی نظامی و حماقت مردها سخت شده بود؛ محبت و عشقش را تقدیم زنان و کودکانی می‌کرد که از آن‌ها نگهداری می‌کرد. در فاصله‌ی بین دو حمله‌ی دشمن، ویکتور کنار یکی از کامیون‌های تهیه آذوقه با او برخورد کرد. الیزابت به زبان اسپانیایی و لهجه‌ی غلیط آلمانی گفت: «سلام، منو یادته؟» البته ویکتور او را به خاطر داشت اما از دیدن او مات و مبهوت شد. بیش‌ازپیش پخته‌تر و زیباتر شده بود. روی تکه سنگی بتونی نشستند؛ ویکتور شروع به کشیدن سیگار کرد و او از قمقمه‌اش چای نوشید.

الیزابت پرسید: «چه اتفاقی برای دوست‌ات آیتور افتاد؟»

«هنوز در میدان جنگه. یه خراش هم برنداشته.»

«اون از هیچی نمی‌ترسه. سلام منو بهش برسون.»

ویکتور پرسید: «وقتی جنگ تموم بشه، چه برنامه‌ای داری؟»

«یه جنگ دیگه پیدا می‌کنم. همیشه یه جایی در این دنیا جنگ هست. تو چطور؟»

ویکتور که حس خجالت بر او غالب شده بود گفت: «اگه دوست داری، می‌تونیم ازدواج کنیم.»

الیزابت خندید و برای لحظه‌ای دوباره همان زن پاک رنسانسی شد.

«نه به جان شما. قصد ندارم با تو یا کس دیگه‌ای ازدواج کنم. برای عشق وقت ندارم.»

«شاید نظرت عوض بشه. فکر می‌کنی هم دیگه رو دوباره ببینیم؟»

«بدون شک البته اگه زنده بمونیم. ویکتور، تو می‌تونی روی من حساب کنی. اگه کاری هست که بتونم برای کمک به تو انجام بدم…»

«من هم همین‌طور. اجازه دارم ببوسم‌ات؟»

«نه.»

*

در غارهای تروئل بود که ویکتور اعصابی پولادین پیدا کرد و همین‌طور دانش پزشکی‌ای که هیچ دانشگاهی نمی‌توانست به او بیاموزد. یاد گرفت که انسان تقریباً می‌تواند به هر چیزی عادت کند – به خون (خون فراوان)، جراحی بدون استفاده از داروی بی‌حسی، بوی متعفن قانقاریه، کثافت، فوج بی‌پایان سربازان زخمی که گاهی زنان و کودکان نیز در میان آن‌ها دیده می‌شد – درعین‌حال خستگی مفرط اراده‌ی انسان را زایل می‌کرد و بدتر از همه، باید با این ترید شدید مواجه می‌شد که تمام این فداکاری‌ها شاید بیهوده باشد. و در آنجا بود که وقتی مرده‌ها و زخمی‌ها را از زیر آوار بمب‌ها بیرون می‌کشید، سقوط یک دیوار پای چپ‌اش را خرد کرد.

یک پزشک انگلیسی از سپاه بین‌الملل او را معاینه کرد. هرکس دیگری بود، شاید به این نتیجه می‌رسید که باید پایش را بی‌درنگ قطع کنند. اما این مرد انگلیسی تازه نوبت‌کاری‌اش را شروع کرده بود و می‌توانست چندساعتی استراحت کند. زیر لب دستوری به پرستارها داد و آماده شد تا استخوان شکسته را درمان کند. پرستاری که صورت پزشک را با ماسک پوشانده بود گفت: «دوست عزیز خیلی خوش‌شانس هستی. دیروز تجهیزات از صلیب سرخ رسید. پس می‌تونیم تو رو بی‌هوش کنیم.»

ویکتور این اتفاق را به این واقعیت نسبت می‌داد که آیتور ایبارا و ستاره‌ی بخت‌اش همراه او نبوده تا از او محافظت کند. آیتور او را به قطاری رساند که او را همراه ده‌ها مرد زخمی دیگر به والنسیا برد. پای ویکتور در اثر تکه چوبی که بین باندپیچی‌ها قرار داده شده بود، بی‌حرکت شده بود – زخم‌های تن‌اش به این معنا بود که نمی‌توانند آن را گچ بگیرند. او را در پتویی پیچیدند. از شدت سرما و تب می‌لرزید و هر تکانِ قطار دردش را شدت می‌بخشید اما خدا را شکر می‌کرد که وضعیت‌اش از بسیاری از کسانی که کف واگن دراز کشیده بودند به‌مراتب بهتر بود. آیتور آخرین سیگارهایش را به او داده بود و همین‌طور مورفینی که از ویکتور قول گرفت فقط در هنگام ضررورت از آن استفاده کند چون دیگر مورفین گیرش نمی‌آمد. در بیمارستان والنسیا، به خاطر تلاش ارزنده‌ای که پزشک انگلیسی انجام داده بود به او تبریک گفتند. گفتند اگر مشکلی پیش نیاید، پایش مثل روز اول ولی کمی کوتاه‌تر از پای دیگرش می‌شود.

وقتی زخم‌هایش شفا پیدا کردند ویکتور می‌توانست با کمک عصا بایستد، پایش را گچ گرفتند و او را به بارسلون فرستادند. در خانه‌ی پدر و مادرش ماند و آن‌قدر با پدرش شطرنج بازی کرد تا اینکه بدون هیچ کمکی می‌توانست حرکت کند. بعد برای کار به بیمارستان محلی برگشت و در آنجا به غیرنظامیان رسیدگی کرد. برای او، این کار مثل گذراندن تعطیلات بود؛ در مقایسه با آنچه در میدان نبرد تجربه کرده بود، این بهشتی از تمیزی و کارایی بود.

تا بهار سال بعد آنجا ماند تا اینکه به سان آندرو در ماندرسا فرستاده شد. با والدینش خداحافظی کرد و همین‌طور با روزی بروگرا[۱۰]. رزی دانشجوی موسیقی‌ بود که خانواده‌ی دالمائو پناه‌اش داده بودند. طی چند هفته‌ی نقاهت، ویکتور او را به دیده‌ی یکی از اعضای خانواده‌اش می‌نگریست. این دختر نازنین و متواضع که ساعت‌های بی‌شماری را به تمرین پیانو می‌گذراند، مصاحبی را فراهم آورده بود که مارسل لویس[۱۱] و کارمه[۱۲] از زمانی که فرزندان‌شان خانه را ترک کرده بودند به آن نیاز داشتند.

[۱] Victor Dalmau

[۲] Estacion del Norte

[۳] Catalonia

[۴] Sant Andreu

[۵] Manresa

[۶] Lazaro

[۷] Franco

[۸] Aitor Ibarra

[۹] Elisabeth Eidenbenz

[۱۰] Roser Bruguera

[۱۱] Marcel Lluis

[۱۲] Carme

مطالب مرتبط

 پیکر انسان (The body)
مقاله علمی

نقد ادبی:  پیکر انسان (The body)

پیکر انسان از دیرباز کانون توجه ادبیات بوده است، و به‌مثابه ظرفی عمل می‌کند که مضامینی همچون هویت، فناپذیری، روحانیت، و بُعد جسمانی انسان در