ناطور دشت: چالشی در ترجمه

سلینجر نویسنده ناطور دشت

همرسانی کنید

ناطورِ دشت نام رمانی اثر نویسنده آمریکایی جروم دیوید سلینجر است که در ابتدا به صورت دنباله‌دار در سال‌های ۱۹۴۵–۴۶ انتشار یافت. ناطور دشت که در اصل برای مخاطب بزرگسال منتشر شده بود، به دلیل درون‌مایه طغیان‌گری و عصبانیت نوجوان داستان، مورد توجه بسیاری از نوجوانان قرار گرفت. ترجمه زیر به قلم علی سلامی انجام شده است.
ناطور دشت، در مدت کمی شهرت و محبوبیت فراوانی برای او به همراه آورد و بنگاه انتشاراتی راندوم هاوس در سال ۱۹۹۹ آن را به‌عنوان شصت‌وچهارمین رمان برتر سده بیستم معرفی کرد. این کتاب در مناطقی از آمریکا به‌عنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب‌های ممنوعه دهه ۱۹۹۰ ــ منتشرشده از سوی «انجمن کتابخانه‌های آمریکا» ــ قرار گرفت. کتاب با وجود آنکه از سال ۱۹۶۱ تا ۱۹۸۲ جزو آثار ممنوعه یا به شدت سانسور شده بود اما توانست تبدیل به دومین اثر تدریس‌شده در مدارس ایالات متحده گردد.
ناطور دشت بارها به زبان فارسی ترجمه شده است. ابتدا در دههٔ ۱۳۴۰ خورشیدی (۱۳۴۵ توسط انتشارات مینا) به قلم احمد کریمی منتشر شد. عنوان ناطور دشت برگرفته از شعری از سعدی در باب پنجم کتاب بوستان است. «ناطور به‌معنی حافظ و نگهدارِ باغ و دشت است.
طرح جلد اصلی ناطور دشت

برشی کوتاه

اگه واقعاً دلتون می‌خواد داستان زندگیم رو بشنوین، اولین چیزی که احتمالاً دوست دارید بدونین اینه که کجا به دنیا اومدم و بچگیِ نحسم چطوری بوده و قبل از اینکه به دنیا بیام، پدر و مادرم چه‌کار می‌کردن و همۀ اون مزخرفاتِ دیوید کاپرفیلدی؛ اما اگه راستش رو بخواین بدونین، حوصلۀ تعریف کردن این چیزها رو ندارم. اولاً، این‌جور چیزها خسته‌م می‌کنه و ثانیاً اگه یه حرف خصوصی دربارۀ پدر و مادرم بگم، هر دو‌شون خونشون به جوش میاد. نسبت به این‌جور چیزا حساسن، مخصوصاً پدرم. البته آدم‌های خوبی‌ان – منظوری از این حرف ندارم – اما بدجوری حسا‌سن. تازه، اصلاً دلم نمی‌خواد همۀ شرح حال نکبتی‌ام رو براتون بگم یا چیزی تو این مایه‌ها. فقط اون ماجرای مزخرفی رو براتون تعریف می‌کنم که طرفای کریسمس پارسال برام اتفاق افتاد و حسابی حالم رو گرفت و اومدم اینجا و خودمو زدم به بی‌خیالی. منظورم اینه که این همۀ ماجراییه که به دی. بی. گفتم؛ دی بی برادرمه و از این حرفا. تو هالیوود کار می‌کنه. از این جهنم‌دره خیلی دور نیس و تقریباً آخر هر هفته می‌آد و یه سری به من می‌زنه. ماه بعد که شاید بخوام برم خونه، قراره منو برسونه. چند وخت پیش یه جگوار خرید. یکی از اون ماشین‌های انگلیسی کوچولوموچولو که راحت دویست مایل در ساعت راه می‌ره. نزدیک چهار هزار چوق براش آب خورده. حالا، کُلی مایه داره. قبلاً نداشت. وقتی خونه بود، مرتب می‌نوشت. اگه اسمش رو نشنیدین، باید بگم یه کتاب باحالِ داستان کوتاه نوشته به اسم ماهی طلایی اسرارآمیز . قشنگ‌ترین داستان این مجموعه «ماهی طلایی اسرارآمیز» بود. داستان دربارۀ یه بچه کوچولوئه که نمی‌ذاره کسی به ماهی طلایی‌ش نگاه کنه چون اونو با پول خودش خریده. خیلی با اون داستان حال کردم. حالا دی بی تو هالیوود کار می‌کنه، یعنی خودفروشی می‌کنه. اگه از ‌چیزی بدم بیاد، فیلمه. حتی اسمش رو جلوی من نیار.
می‌خوام داستانم رو از روزی شروع کنم که مدرسۀ پنسی  رو ترک کردم. مدرسۀ پنسی، یه مدرسه توی اگرزتاون،  پنسیلوانیاس. احتمالاً دربارهش شنیدین. به‌هرحال، شاید تبلیغاتش رو دیده باشین. تو هزارتا مجله تبلیغ می‌کنن، همیشه یه آدم دم‌کلفت رو نشون می‌دن که سوار اسبه و داره از روی یه حصار می‌پره. انگار تمام کاری که آدم توی پنسی انجام می‌ده، اینه که همیشه چوگان بازی کنه. هیچ‌وخت حتی یه‌بار هم اسبی رو اون دور و ور به چشم خودم ندیدم؛ و زیر آن یارو اسب‌واره توی عکس، همیشه نوشته شده: «از سال ۱۸۸۸، ما پسران را به مردان جوان روشنفکر و ستایش برانگیزی تبدیل کرده‌ام.» آره، اروای شکمشون. توی پنسی، هیچ غلطی بیشتر از مدارس دیگه نمی‌کنن؛ و من کسی رو در اونجا سراغ ندارم که روشنفکر و تحسین‌برانگیز باشه و از این حرفا. خیلی باشن، شاید دو نفر؛ و تازه اونا احتمالاً از اولش هم وختی به پنسی اومدن، همون‌طوری بودن.
بگذریم، اون روز شنبه، مسابقۀ فوتبال با ساکسون هال  بود. بازی با ساکسون هال قرار بود اتفاق خیلی مهمی در پنسی باشه. این آخرین بازی سال بود و اگه پنسی پیروز نمی‌شد، باید خودکشی می‌کردیم یا همچین چیزی. یادمه حدود ساعت سه بعدازظهر همون بالای تامسن هیل وایساده بودم، کنار این توپ مسخره که از جنگ انقلاب امریکا  باقی مونده بود. از اونجا می‌تونستم تمام زمین‌بازی رو ببینیم و می‌تونستم دو تا تیم رو ببینم که یکدیگه رو لت و پار می‌کردن. جایگاه تماشاچی‌ها خیلی معلوم نبود؛ اما می‌تونستم صدای فریاد همۀ اونا رو بشنوم که طرفداران پنسی بلند و عالی بود چون تقریباً تمام بچه‌های مدرسه جز من در اونجا بودن ولی طرف ساکسون هیل جمعیت کمی بود چون تیم مهمان آدمای زیادی با خود نمی‌اُورن.
هیچ‌وخت تو مسابقات فوتبال دخترای زیادی نمی‌آن. فقط سال‌بالایی‌ها اجازه داشتن با خودشان دختر بیارن. هر جوری نگاه کنین، مدرسۀ افتضاحی بود. دوس دارم جایی باشم که حداقل یه‌بار هم که شده، چند تا دختر اون دوروبر ببینم حتی اگه مثلاً فقط دارن دستشون رو می‌خارن یا دماغشون رو می‌گیرن یا حتی هروهر و کرکر می‌کنن یا همچین چیزی. سلما ترمر پیر  – دخترِ مدیر مدرسه – خیلی وخت‌ها برای تماشای بازی‌ها می‌اومد ولی دقیقاً از اون تیپ‌هایی نبود که آدم رو حالی به حالی کنه؛ اما دختر خوشگل و بانمکی بود. یه‌بار توی اتوبوس وختی از اگرتون می اومدیم، کنارش نشسّم و یه‌جوری سر صحبت رو باهاش باز کردم. ازش خوشم می‌اومد. دماغ گنده‌ای داشت و ناخن‌هاش رو تا ته جویده و گوشتش بیرون زده بود و از اون پستون‌بندای مکش‌مرگ ما، بسته بود که بدجوری خودنمایی می‌کرد ولی دلِ آدم یه جورایی براش می‌سوخت. از اینش خوشم می‌اومد که خیلی پُز نمی‌داد که مثلاً بگه باباش چه آدم مهمیه. احتمالاً خودش می‌دونست که پدرش چه تن لش بی‌خاصیتیه.
دلیل اینکه که چرا اون بالا روی تامسن هیل  وایساده بودم به‌جای اینکه اون پائین در میدون بازی باشم، این بود که تازه با تیم شمشیرزنی از نیویورک برگشته بودم. من مدیر لعنتی تیم شمشیرزنی بودم. کار خیلی مهمی بود. اون روز صبح، برای مسابقۀ شمشیرزنی با مدرسه مک‌برنی  به نیویورک رفته بودیم. فقط، به مسابقه نرسیدیم. تمام شمشیرها و تجهیزات و همه‌چیز رو در متروی کوفتی جا گذاشتم. همه‌ش تقصیر من نبود.
مجبور بودم هِی بلند بشم و به نقشه نگاه کنم تا از ایستگاه جا نمونیم. پس به‌جای اینکه موقع شام برسیم، حدود دو و نیم به پنسی برگشتیم. تمام طول راه، کل تیم در قطار با من قهر کردن. البته از یه نظر، کمی بامزه بود.
دلیل دیگه‌ای که اون پایین بازی نمی‌کردم، این بود که داشتم می‌رفتم با این یارو اسپنسر، معلم تاریخم، خداحافظی کنم. پیردمرد سرما خورده بود و فهمیدم احتمالاً تا شروع تعطیلات کریسمس نمی‌تونم دوباره اونو ببینم. یادداشتی برام نوشت و گفت دلش می‌خواد قبل از اینکه به خونه برم منو ببینه. می‌دونست که دیگه به پنسی برنمی‌گردم.
یادم رفت به‌تون بگم. منو از مدرسه انداختن بیرون. قرار نبود تا بعد از تعطیلات کریسمس برگردم به خاطر اینکه توی چند تا درس رفوزه شدم و اصلاً دل به کار نمی‌دادم و از این حرفا. یه‌سره به من تذکر می‌دادن که دل به کار بدم –مخصوصاً نزدیک میان‌ترم- یعنی وختی سروکلۀ پدر و مادرم و این یارو تِرمر  برای شرکت توی یه همایش پیدا شد – اما گوشم به این حرفا بدهکار نبود. پس بیرونم کردن. زیاد پیش می‌آد ‌که تو پنسی آدم‌ها رو بیرون بندازن. رتبۀ آموزشی خیلی خوب داره، پنسی رو می‌گم. واقعاً داره.
بگذریم، دسامبر بود و از این حرفا و هوا به‌اندازۀ نوک پستون یه جادوگر سرد بود، مخصوصاً بالای اون تپۀ مسخره. فقط یه لباس دورو تنم بود و دستکش و چیز دیگه‌ای نداشتم. هفتۀ قبلش، یه نفر کتِ پشم‌شتری‌ام رو درست از توی اتاقم، کش رفته بود، به همراه دستکش‌های خزم که تو جیبم بود و از این حرفا. توی پنسی تا دلت بخواد دله دزد پیدا می‌شه. چندتا از این خونواده‌های خرپول اومدن اونجا، ولی به‌هرحال پر از آدم خلافه. مدرسه هرچه گرون‌تر باشه، آدمای خلاف‌کار هم بیشتر داره – اصلاً شوخی نمی‌کنم. به‌هرحال، نزدیک استوانه وایسادم و بازی رو تماشا کردم، کونم داشت یخ می‌زد. فقط، خیلی بازی رو تماشا نمی‌کردم. راسّش، بیشتر برای این اونجا می‌پلکیدم که سعی می‌کردم یه‌جور حس خداحافظی رو احساس کنم. منظورم اینه که من مدرسه‌ها و جاهایی رو ترک کردم که اصلاً متوجه نمی‌شدم، دارم اونا رو ترک می‌کنم. ازش متنفرم. خداحافظی بد یا خداحافظی غم‌انگیز برام مهم نیس، اما وقتی جایی رو ترک می‌کنم، دوس دارم بدونم که دارم اونجا رو ترک می‌کنم. اگه شما این‌طوری نیستین، پس اوضاع‌تون خیلی از من خراب‌تره.
شانس اُوردم. یه‌دفعه به فکر چیزی افتادم که کمکم کرد بفهمم دارم گورم رو گُم می‌کنم. یه‌دفعه، یادِ این موقع حدود ماه اکتبر افتادم که من و رابرت تیچنر  و پل کمپبل  جلوی ساختمون مدرسه داشتیم یه توپ رو به این‌طرف و اون‌ طرف پرت می‌کردیم. آدم‌های باحالی بودن مخصوصاً تیچنر. درست قبل از شام بود و هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد ولی ما به‌هرحال همین‌طور توپ‌بازی کردیم. هوا تاریک‌تر و تاریک‌تر می‌شد و به‌زور می‌تونسیم توپ رو ببینیم؛ اما ول‌کن نبودیم و به بازی‌مون ادامه دادیم. بالاخره مجبور شدیم. آقای زامبسی ، همون معلمی که زیست‌شناسی درس می‌داد، سرش رو از پنجره ساختمون مدرسه بیرون اُورد و گفت به خوابگاه برگردیم و برای شام آماده شیم؛ اما شانس بیارم و اون مسئله رو به یاد بیارم وقتی لازم باشه می‌تونم خداحافظی کنم – حداقل، اکثر مواقع می‌تونم. همین‌که خداحافظی کردم، برگشتم و شروع به دویدن در طرف دیگۀ تپه به سمت خونه این یارو اسپنسر کردم. دیگه در محوطه مدرسه زندگی نمی‌کرد. در خیابون آنتونی وین  زندگی می‌کرد.
تمام راه رو تا دم در اصلی دویدم و بعد لحظه‌ای صبر کردم تا نفسی تازه کنم. اگه راستش را بخواین، نفس کم میارم. دلیلش اینه که خیلی سیگار می‌کشم؛ یعنی، می‌کشیدم. مجبورم کردن سیگارم رو ترک کنم. دلیل دیگه اینه که پارسال شش و نیم اینج قد کشیدم. تازه نزدیک بود سل هم بگیرم و به خاطر همین، برای این معاینه‌های لعنتی و این‌جور چیزا اومدم اینجا. البته الان حالم خوب شده.
به‌هرحال، همینکه نفسی تازه کردم، تمام خیابون ۲۰۴ رو دویدم. هوا بدجوری سرد بود و نزدیک بود زمین بخورم. حتی نمی‌دونم برای چی می‌دویدم؛ فکر کنم همین‌طوری عشقم کشیده بود این کار رو بکنم. بعد از اینکه از جاده گذشتم، حس کردم انگار دارم پس می‌افتم. از اون بعدازظهرهای لعنتی بود و هوا بدجوری سرد بود و از آفتاب و این‌جور چیزها خبری نبود و هر دفعه که از جاده‌ای می‌گذشتم، احساس می‌کردم دارم پس می افتم.
پسر، وختی به خونۀ اسپنسر رسیدم، محکم زنگ خونه رو زدم. راستش، از سرما یخ زده بودم. گوشام درد می‌کرد و اصلاً نمی‌تونسم انگشتام رو تکون بدم. با صدای بلند داد کشیدم: «زود باشین، زود باشین. یکی در رو باز کنه.» بالاخره خانم اسپنسر پیر در رو باز کرد. کلفت و از این‌جور چیزها نداشتن و و همیشه خودشون در رو باز می‌کردن. پول و پلۀ زیادی نداشتن.
خانم اسپنسر گفت: «هولدن!  چقدر از دیدنت خوشحالم! عزیزم، بیا تو! از سرما داشتی تلف می‌شدی؟» فکر می‌کنم از دیدنم خوشحال بود. از من خوشش می‌اومد. لااقل، فکر می‌کنم از من خوشش می‌اومد.
پسر، من هم فوری چپیدم توی خونه. گفتم: «خانم اسپنسر، حال‌تون چطوره؟ حال آقای اسپنسر چطوره؟»
گفت: «عزیرم، بذار کت‌ات رو بگیرم.» نشنید که حال آقای اسپنسر رو پرسیدم. بگی نگی، کر بود.
کُتم رو توی کمد سالن آویزون کرد و من با دستم، موهام را به عقب شونه زدم. معمولا موهامو کوتاه نگه می‌دارم و و هیچ‌وخت مجبور نیسم خیلی از شونه استفاده کنم. دوباره با صدای بلندتر طوری که صدام را بشنوه، پرسیدم: «خانم اسپنسر، حال‌تون چطوره؟»
خانم اسپنسر در کمد رو بست و گفت: «هولدن، من حالم خوبه. تو چطوری؟» طوری این سوال رو پرسید که همون موقع فهیمدم اسپنسر پیر به‌ش گفته که منو از مدرسه بیرون انداختن.
گفتم: «خوبم. آقای اسپنسر چطوره؟ سرماخودگیش خوب شده؟»
«خوب شده! هولدن، اون یه طوری رفتار می‌کنه که انگار هچیش نیست. نمی‌دونم چی بگم. عزیزم، اون تو اتاقشه. برو تو.»

مطالب مرتبط

 پیکر انسان (The body)
مقاله علمی

نقد ادبی:  پیکر انسان (The body)

پیکر انسان از دیرباز کانون توجه ادبیات بوده است، و به‌مثابه ظرفی عمل می‌کند که مضامینی همچون هویت، فناپذیری، روحانیت، و بُعد جسمانی انسان در