ژرفنگری در خنده در تاریکی

ولادیمیر ناباکوف

همرسانی کنید

کتاب خنده در تاریکی نوشته‌ی ولادیمیر ناباکوف، از زاویه‌ی دید سوم شخص روایت شده است. شروع کتاب، طوفانی و شوکه کننده آغاز می‌شود و ولادیمیر ناباکوف مخاطب را غافلگیر می‌کند: «روزی روزگاری در شهر برلین آلمان مردی زندگی می‌کرد به نام آلبینوس. او متمول و محترم و خوشبخت بود؛ یک روز همسرش را به خاطر دختری جوان ترک کرد؛ عشق ورزید؛ مورد بی‌مهری قرار گرفت؛ و زندگی‌اش در بدبختی و فلاکت به پایان رسید. این کل داستان است و اگر در نقل آن لذت و منفعت مادی نبود همین‌جا رهایش می‌کردیم؛ گرچه چکیده‌ی زندگی انسان را می‌توان بر سنگ‌قبری پوشیده از خزه جا داد، نقل جزئیات همواره لطفی دیگر دارد.» به همین سادگی، در سه خط ابتدایی کتاب کل داستان آشکار می‌شود. اما ناباکوف به زیبایی علت این قضیه را روشن می‌کند، ازآنجایی‌که رمان درون‌مایه‌های تحلیلی و فلسفی دارد، لذا دانستن کل داستان شاید خیلی هم نکته‌ی مهمی نباشد. آنچه مهم است، توصیف موقعیت‌ها و تصمیم‌های شخصیت‌ها در لحظات مهم داستان است و ناباکوف این موقعیت‌ها را به‌خوبی در طول داستان شرح داده است. ژرفنگیر زیل به قلم علی سلامی نوشته شده است.

ژرفنگری در خنده در تاریکی

خنده در تاریکی[۱] نخستین رمان ولادیمیر ناباکوف[۲] بود که به زبان انگلیسی منتشر شد. ناباکوف این رمان را با عنوان تاریکخانه[۳] به زبان روسی نوشت که توسط وینیفرد روی[۴] به زبان انگلیسی ترجمه شد؛ اما این ترجمه ازنظر ناباکوف، ترجمه‌ای ضعیف و نارسا بود تا حدی که ناباکوف از خواندن آن بسیار برآشفت. ازاین‌رو، تصمیم گرفت آن را از نو به زبان انگلیسی ترجمه کند.

این رمان که الهام‌بخش رمان لولیتا است، ازنظر خود ناباکوف، بدترین رمان اوست. ناباکوف به سه زبان فرانسه، انگلیسی و روسی می‌نوشت و در نوشتن به هر زبان بازی‌های زبانی خود را اعمال می‌کرد. ازاین‌رو، در خواندن خنده در تاریکی، خواننده یقین ندارد که اثری اصیل را به زبان اصلی می‌خواند، ترجمه‌ای از نویسنده می‌خواند، ترجمه‌ی اصلاح‌شده‌ای از نویسنده می‌خواند و یا اثری از مترجم می‌خواند. آنچه مسلم است این است که خنده در تاریکی درواقع اقتباس از رمان تاریکخانه است و نه ترجمه همان‌طور که در اقتباس سینمایی این رمان که در سال ۱۹۶۹ توسط تونی ریچاردسون[۵]، کارگر برجسته انگلیسی انجام شد، تغییرات مشابهی در آن صورت گرفت. در این نسخه‌ی سینمایی که نیکول ویلیامسون[۶] و آنا کارینا[۷] ایفای نقش می‌کنند، ریچاردسون صحنه داستان را از برلین دهه‌ی نود به لندن پرهیاهوی دهه‌ی شصت تغییر داد و برخی از اسامی را عوض کرد.

به نظر نگارنده، دو رمان در ادبیات جهان هستند که از ویژگی خاصی برخوردارند: یکی رمان مسخ[۸] اثر فرانتس کافکا[۹] و دیگری خنده در تاریکی. رمان مسخ بدین‌جهت منحصربه‌فرد است که در همان جمله‌ی آغازین، رمان درواقع به پایان می‌رسد و اوج داستان در همان جمله‌ی اول است: «وقتی گرگور زامزا یک روز صبح از خواب برخاست، دید به حشره‌ی عظیم‌الجثه‌ای بدل شده است.» به‌عبارت‌دیگر، اوج داستان در همان جمله‌ی اول قرار دارد و بقیه داستان حضیضِ روایی این داستان است. ‌‌کافکا که ایده‌ی این داستان را از یادداشت‌های زیرزمینی[۱۰] فئودور داستایوسکی[۱۱]، الهام گرفته بود، داستانی فراواقعی خلق کرد که آن را از رمان‌های دیگر جهان متمایز می‌نماید.

از طرفی، خنده در تاریکی، از چند جهت به لحاظ آغاز داستان حائز اهمیت و درخور توجه است. داستان این‌گونه آغاز می‌شود:

روزی روزگاری در برلین، آلمان، مردی زندگی می‌کرد به ‌نام آلبینوس. آلبینوس ثروتمند، محترم و خوشبخت بود. یک روز به خاطر یک معشوقه جوان زنش را رها کرد؛ عاشق شد، او عاشقش نشد؛ و زندگی‌اش ختم به فاجعه گردید. همه داستان همین است و اگر فایده و لذتی در گفتن آن وجود نداشت، باید همین‌جا رهایش می‌کردیم؛ روی یک سنگ‌قبر که با خزه پوشانده شده،‌ جای زیادی برای ذکر خلاصه زندگی یک مرد هست، اما جزئیات همیشه خواهان دارد.

منتقدان اغلب به جنبه‌های سینمایی خنده در تاریکی اشاره کرده‌اند. جملات آغازین این رمان از سویی به پیش‌پرده یک فیلم شباهت دارد که در آن جذابیتی از فیلم نشان داده می‌شود و بیننده ترغیب می‌شود فیلم را تماشا کند. از طرف دیگر، عنوان اولیه رمان یعنی تاریکخانه[۱۲]، به سینما اشاره دارد و حتی خنده در تاریکی اشاره به عناصر سینمایی این داستان دارد و این حس را منتقل می‌کند که خواننده به‌مثابه‌ی تماشاگری در سالن سینما نشسته و بی‌رحمی، شقاوت و خنده‌های کنایه‌آمیزی آدم‌ها را در تاریکی سالن سینما تماشا می‌کند. احتمالاً استفاده از کلمه خنده از سوی نویسنده به دلیل علاقه‌ی زیاد او به کمدی‌های چارلز چاپلین[۱۳] بوده است که در آثارش نوعی کمدی انسانی را به تلخی نشان می‌دهد و تاریکی اشاره به تاریکی سالن سینما دارد. فراموش نکنیم که آلبینوس، شخصیت اصلی داستان اولین برخوردش با مارگوت در سینماست و مارگوت به‌عنوان کنترلچی سینما مشغول به کار است.

از سوی دیگر، پاراگراف آغازین رمان یادآور نظریه ویکتور شکلوسکی[۱۴] منتقد برجسته روسی است که برای نخستین بار به شیوه‌ی بیان و عناصر سازنده یک اثر هنری به‌عنوان یک وجود مستقل یاد کرد و «محتوا» را در ادبیات و هنر بی‌اهمیت جلوه داد. شکلوسکی که در دهه‌ی بیست در شوروی آن زمان، مکتب شکل‌گرایی[۱۵] را پایه‌گذاری کرد، تأثیری بسزا بر ادبیات روسی و ادبیات جهان گذاشت. هرچند شکل‌گرایان، فرضیاتشان را تا حدی بر اساسِ نظریه زبان‌شناختی فردیناند دو سوسور[۱۶] و تااندازه‌ای بر اساس دیدگاه نمادگرایان[۱۷] در رابطه با «استقلالِ متن» و «فقدانِ استمرار بین کاربرد ادبی زبان با دیگر کاربردهای زبان» قرار دادند، این نظریه‌پردازان درصدد بودند گفتمان انتقادی خود را تا حدی علمی‌تر از نمادگرایان کنند. یکی از تلاش‌های این‌ها این بود که نشان دهند چگونه ادبیات می‌تواند کارکردِ روزانه زبان را ناآشنا کند. آن‌ها تأکید زیادی بر اهمیتِ شکلِ اثر داشتند تا محتوای اثر. ازنظر اینان، مضامین ادبیات مشترک و تکراری است و آنچه می‌تواند اثری بدیع بیافریند، شکل اثر است و نه محتوای آن. درواقع، آن‌ها بر شیوه‌های روایی، توانش‌ها و بافت‌های زبانی ادبیات تأکید داشتند. همین نکته در جمله راوی وجود دارد وقتی می‌گوید «همه داستان همین است و اگر فایده و لذتی در گفتن آن وجود نداشت، باید همین‌جا رهایش می‌کردیم.»

اگر شالوده‌ی داستان را به چند جمله یا عبارت مختصر کنیم، احتمالاً علاقه را در خواننده ضایع خواهیم کرد. علاوه بر این همان‌گونه که در پایان داستان معلوم می‌شود، ما خود را از همان ابتدا در حضورِ شکلی از مقدمه می‌یابیم که هم‌زمان شامل پیشگفتار، پیش‌درآمد و مقدمه‌ای از اتفاقات است و از آن تنها، فراز و نشیب‌ها، احتمالاتِ یک رخداد کاملاً تکراری، حذف می‌گردد. ازاین‌رو، اشتیاق برای دانستن پایان یک داستان، لزوماً انگیزه‌ی خواندن یک رمان نیست. درواقع، این مقدمه نشان‌دهنده‌ی تحلیل ناباکوف از کُنشِ خواندن است که ازنظر او یک خواننده خوب، خواننده‌ای است که متن را دو بار می‌خواند؛ علاوه بر این، کسی که قبلاً تاریک‌خانه را خوانده باشد، فوراً متوجه می‌شود که خنده در تاریکی به داستان قبلی ارتباط دارد با این تفاوت که اسامی عوض شده‌اند؛ اما به‌راستی چه چیزی وجود «خنده در تاریکی» را توجیه می‌کند؟ منظور ناباکوف از «فایده و لذتی در گفتن» چیست؟

بینامتنیت در خنده در تاریکی

بینامتنیت اصطلاحی ادبی‌ست که اولین بار توسط جولیو کریستوا[۱۸] منتقد فرانسوی در اواخر دهه‌ی شصت به کار برده شد. کریستوا معتقد بود که اثرِ ادبی، تولیدِ ذهنی یک نویسنده نیست بلکه محصولِ ارتباطش با متون دیگر و ساختارهای خود زبان است. ازاین‌رو، یک متن به موزاییکی از نقل‌قول‌ها می‌ماند؛ هر متن، جذب و دگرگونیِ متن دیگر است. بدین‌سان، هر نوشته‌ای نوعی بازنویسی است که آگاهانه یا ناآگاهانه از متون دیگر بهره می‌گیرد.

ایرینا بلیاجوا[۱۹] در مقاله تحت عنوان خنده در تاریکی: در باب نشانه‌شناسی، به شباهت‌های شگرفی بین این رمان و کارمن اثر پراسپر مریمه[۲۰]، نویسنده‌ی فرانسوی می‌پردازد.

اشاره‌های مستقیم و غیرمستقیم به داستان کوتاه کارمن[۲۱] اثر پراسپر مریمه[۲۲] در رمان بسیار است. کارمن قدم می‌زند و باسنش را تکان می‌دهد و مارگوت نیز در خنده در تاریکی، باسنِ دخترانه‌اش را تکان می‌دهد. مریمه، کارمن را «شناگر زیبا» می‌نامد و در متن رمان می‌خوانیم که «برهنگی او به‌قدری طبیعی بود که انگار مدت‌های مدید در ساحل رؤیاهای آلبینوس دویده باشد.» علاوه بر این، کارمن دائماً به آفتاب‌پرست تشبیه می‌شود. این مقایسه با آفتاب‌پرست، به‌هیچ‌وجه تصادفی نیست: اولاً، تغییر رنگ آفتاب‌پرست، آن را نمادی از بی‌وفایی می‌کند. ثانیاً، در آموزه‌های مسیحی، آفتاب‌پرست نماد شیطان است که خود را به شکل‌های مختلف درمی‌آورد تا انسان را بفریبد. درواقع، تصویر مارگوت در سراسر رمان، به شکلی توصیف می‌شود که یادآور تصویر مار است:

مارگوت با یک کیمونو روی کاناپه‌ای وحشتناک، با روکش چیتِ گل‌دار، دراز کشیده بود،‌ دست‌هایش را هم قلاب کرده بود زیر سرش. روی شکمش یک کتابِ باز بود، جلدش رو به بالا… مارگوت دراز کشیده بود آنجا، بدنش قوس‌دار بود و بی‌حرکت، مثل یک مارمولک … مارگوت دراز کشیده بود روی کاناپه، کج‌خلق و برافروخته، میان پتویی ابریشمی با یک‌عالمه تور.

به‌این‌ترتیب، ماهیتِ مارگوت در سراسر متن به شکل ماری است که به آلبینوس خیانت می‌کند و در تمام مدت به او دروغ می‌گوید.

آلبینوس زیر لب گفت: دروغ می‌گی. تو و اون پست‌فطرت. هیچ‌چی جز دوزوکلک و دَ… دَ… دغل‌بازی و … آلبینوس فریاد کشید: خفه شو! اون دروغِ پستی بود، یه کلکِ رزیلانه از همون اول.

درنهایت، آفتاب‌پرست این توانایی را دارد که از چشمانش به‌طور مستقل استفاده کند. ازاین‌رو، می‌گویند این حیوان می‌تواند به گذشته و آینده نگاه کند؛ و این مسئله، حضورِ «یک آفتاب‌پرست خشک‌شده» را در میان «دم‌ودستگاه هنر غیب‌گویی کارمن» نشان می‌دهد.

از طرفی، مارگوت نیز به صاحب‌خانه‌اش می‌گوید: دلم می‌خواد فالمو بگیری؛ و او هم دست کرد و از پشت بطری‌های خالی آبجو یک دست ورق کهنه درآورد که گوشه بیشترشان رفته بود و به همین خاطر تقریباً گرد به نظر می‌رسیدند.

آنچه در داستان کارمن مهم است، شکوفه‌ی اقاقی‌هاس که او با سرانگشتش به سمت خوزه پرت می‌کند به‌طوری‌که به وسط چشمانش اصابت می‌کند. خوزه به راوی می‌گوید: «قربان، باید به شما بگویم احساس کردم گلوله‌ای به من اصابت کرده است.»

این بخش را می‌توان به دو شکل در خنده در تاریکی مشاهده کرد: آلبینوس بینایی‌اش را از دست می‌دهد به عبارتی چشمانش آسیب می‌بیند و توسط مارگوت با گلوله‌ای در پهلویش کشته می‌شود.

علاوه بر این، پرتقال هم در داستانِ مریمه و هم در داستان ناباکوف همه‌جا پراکنده است. پرتقال در هر دو متن می‌تواند نمادی از شهوت و مرگ باشد. در داستان مریمه، وقتی راوی وارد آلونکِ کارمن می‌شود، اسباب و وسایل زیادی پیدا نمی‌کند؛ اما آنچه در آنجا می‌یابد یک پارچ آب، یک بسته پرتغال و یک دسته پیاز است. همان‌طور که داستان گسترش می‌یابد و خوزه از کشتن راوی امتناع می‌کند، کولی «نگاهی درنهایت تحقیر به او انداخت و چهارزانو در گوشه‌ای نشست و پرتقالی برداشت، پوستش را کند و شروع به خوردن کرد.»

اما در «خنده در تاریکی»، پرتقال‌ها در هنگام مرگ ایرما[۲۳]، دختر آلبینوس دیده می‌شود.

روی میز کاسهٔ شیشه‌ای پرتقال برق می‌زد… آلبینوس پرتقالی برداشت و به‌آرامی شروع به پوست کندن آن کرد. بیرون’ برف می‌بارید و فقط صداهای خفه‌ای از خیابان می‌آمد.

 

خنده در تاریکی و لولیتا

ناباکوف لولیتا را با الهام از خنده در تاریکی نوشت و برخی از مضامین و شخصیت‌های این رمان را تکرار کرد با این تفاوت که لولیتا تجسمِ کامل یک رمان در معنای واقعی هنر است. این رمان جزو ۱۰۰ رمان برجسته قرن بیستم در فهرست مادرن لایبرری[۲۴] قرار دارد.

در هر دو داستان، خواننده با مثلث عشقی مشابهی مواجه می‌شود: هامبرت هامبرت، لولیتا و کوایلتی و از طرفی آلبینوس، مارگوت و رکس در خنده در تاریکی. در خنده در تاریکی، شخصیتِ مارگوت را بیشتر از طریقِ چشمان نابینای آلبینوس می‌شناسیم. درهرحال، دو مضمون کوری و وسواس در هر دو رمان غالب است. هامبرت هامبرت و آلبینوس وسواس مشترکی نسبت به دخترهای جوان دارند. هردو نسبت به آدم‌های اطراف خود کور می‌شوند (کوایلتی، رکس، الیزابت و ایرما و شارلوت). نسبت به شخصیت و تغییراتِ شخصیتیِ معشوقشان کور می‌شوند و کوری آن‌ها وسواسشان را به پیش می‌راند تا حدی که آنان را در زندانِ توهماتشان اسیر می‌کند. ازاین‌رو، آلبینوس و هامبرت هامبرت وسیله‌ای برای بازی در دست دیگران می‌شوند – ابتدا توسط لولیتا و مارگوت و بعد در ابعاد وسیع‌تر، توسط کوایلیتی و رکس.

سرنوشت در هر دو رمان، نیرویی قهار است؛ و همراه با وسواس این دو مرد حرکت می‌کند و آن‌ها را اغوا می‌کند. در هر دو رمان، سرنوشت، اراده‌ی ناباکوف را نشان می‌دهد. این نویسنده است که شرایط را پیچیده می‌کند و این کار در خنده در تاریکی با استفاده از زاویه دید سوم شخص انجام می‌شود اما فلسفه‌ی ناباکوف در لولیتا آشکار است، یعنی جایی که راوی – که راوی غیرقابل‌اعتماد[۲۵] است – خود هامبرت هامبرت است. از طریقِ تفاوت‌های رفتاری و توصیف هامبرت هامبرت از آن‌ها، دوباره به مضمون کوری و همچنین گمراه کردن خواننده می‌رسیم.

مارگوت در خنده در تاریکی، هم‌سن‌وسال لولیتا نیست. او هجده سال دارد و ازاین‌رو نمی‌توانیم به دنبال دلایل جنسی مشترکی باشیم که هامبرت هامبرت را در آغوش لولیتا می‌افکند؛ اما آنچه در این دو رمان مشترک است، وسواس بیمارگونه آلبینوس نسبت به مارگوت و هامبرت هامبرت به لولیتا و خودخواهی و کوری آن‌هاست که باعث هلاکِ هر دو شخصیت می‌شود.

وقتی آلبینوس در اثر تصادف کور می‌شود، مارگوت به آنچه می‌خواهد می‌رسد: آلبینوسِ کور، چک امضا می‌کند و او با فاسقش – رکس – از زندگی لذت می‌برند و همچون دو زالو در کنار آلبینوس روزگار می‌گذرانند. شاید این‌طور به نظر برسد که لولیتا نیز کاری مشابه انجام می‌دهد و هامبرت هامبرت نیازهای مادی لولیتا را فراهم می‌کند؛ اما فرق بین مارگوت و لولیتا این است که لولیتا برای بقای خود مجبور به این کار است درحالی‌که مارگوت به خاطر نیازهای خودخواهانه‌اش این کار را می‌کند.

از طرفی، شقاوت ناباکوف به‌عنوان نویسنده در اینجا نهفته است که مارگوت را زنده می‌گذارد درحالی‌که لولیتا را هنگام زایمان می‌کُشد.

آری، ناباکوف خدایی جبّار و بدسِگال است و خواننده را به بازی می‌گیرد و اجازه می‌دهد دستِ سرنوشت به یاری شخصیت‌ها بیاید تا به آرزویشان برسد اما به‌محض این‌که به آرزویشان رسیدند، زندگی آنان را دگرگون کند. مدت‌ها طول می‌کشد تا آلبینوس و هامبرت هامبرت بفهمند بهشتی که آنان در آن زندگی می‌کنند، به زیبایی بهشتِ خیالاتشان نیست.

اما هامبرت هامبرت به جهت این‌که به لحاظ استعاری، زندگیِ لولیتا را مصادره کرده است و آزادی او را به یغما ‌برده است، شاید مستحقِ سرنوشتی دردناک‌تر باشد تا آلبینوس.

[۱] Laughter in the Dark

[۲] Vladimir Nabokov

[۳] Camera Obscura

[۴] Winifred Roy

[۵] Tony Richardson

[۶] Nicol Williamson

[۷] Anna Karina

[۸] Die Verwandlung (The Metamorphosis)

[۹] Franz Kafka

[۱۰] Notes from Underground

[۱۱] Fyodor Dostoyevsky

[۱۲] Camera obscura

[۱۳] Charles Chaplin

[۱۴] Viktor Borisovich Shklovsky

[۱۵] Formalism

[۱۶] Ferdinand de Saussure

[۱۷] Symbolists

[۱۸] Julia Kristeva

[۱۹] Irina Beliajeva

[۲۰] Prosper Mérimée

[۲۱] Carmen

[۲۲] Prosper Mérimée

[۲۳] Irma

[۲۴] Modern Library

[۲۵] unreliable narrator

مطالب مرتبط

 پیکر انسان (The body)
مقاله علمی

نقد ادبی:  پیکر انسان (The body)

پیکر انسان از دیرباز کانون توجه ادبیات بوده است، و به‌مثابه ظرفی عمل می‌کند که مضامینی همچون هویت، فناپذیری، روحانیت، و بُعد جسمانی انسان در