برشی از کتاب

عشق کوتاه اثر ایزابل آلنده

عشق کوتاه، فرموشی بلند (گلبرگ بلند دریا) | ایزابل آلنده | برشی کوتاه

ایزابل آلنده (Isabel Allende) ، روزنامه‌نگار و نویسنده آمریکای لاتین است. او یکی از پرطرفدارترین نویسندگان اسپانیایی‌ زبان است و همچنان برای تقویت جایگاه زنان می‌جنگد. از آثر او می توان به کتاب خانه ارواح، ویولتا، عشق کوتاه، فراموشی بلند (گلبرگ بلند دریا)، روح یک زن، پائولا و در کوران زمستان کرد. رمان عشق کوتاه، فراموشی بلند یکی از آثار آلنده که به قلم علی سلامی ترجمه و از سوی نشر گویا منتشر شده است.

رمان‌های ایزابل آلنده اغلب در سبک رئالیسم جادویی جای می‌گیرند. در سال ۱۹۸۱ زمانی که پدربزرگش در بستر بیماری بود، ایزابل آلنده نگاشتن نامه‌ای به وی را شروع کرد که دستمایه رمان بزرگ «خانه ارواح» گردید. پائولا نام دختر وی است که پس از تزریق اشتباه دارو به کما رفت. ایزابل رمان «پائولا» را در سال ۱۹۹۱ بصورت نامه‌ای خطاب به دخترش نوشته‌ است. رمان‌های آلنده به بیش از سی زبان ترجمه شده و نویسنده خود را به دریافت جوایز ادبی بسیاری مفتخر نموده‌اند.

 

برشی کوتاه از عشق کوتاه، فراموشی بلند

وقتی هیچ مرد جوان یا پیری نبود تا بجنگد، پسرها فریاد کشیدند: «این سرباز جوان یه  کودک‌سرباز بود.» ویکتور دالمائو[۱] آن سرباز و زخمی‌های دیگری که از کامیون حمل آذوقه بیرون کشیده بودند را تحویل گرفت و همچون الوار روی حصیرهایی قرار داد که کف سیمانی و سنگی ایستگاه شمالی[۲] قرار داشت. در آنجا، وسایل نقلیه‌ انتظار می‌کشیدند تا آن‌ها را به مراکز بیمارستانی ببرند. پسرک بی‌حرکت دراز کشید، نگاه آرام کسی را داشت که فرشتگان را به چشم دیده بود و حالا از هیچ‌چیز واهمه نداشت. نمی‌شد فهمید چند روز او را از روی برانکاردی به برانکاردی دیگر، از بیمارستانی صحرایی به بیمارستانی دیگر، از آمبولانسی به آمبولانس دیگر حمل کرده بودند تا بالاخره با این قطار به کاتالونیا[۳] برسد.

در ایستگاه، پزشک‌ها، بهیاران و پرستاران سربازها را معاینه کردند، بی‌درنگ زخمی‌های حاد را به بیمارستان گسیل می‌کردند و دیگران را بر اساس جراحت‌شان طبقه‌بندی می‌کردند: گروه الف: دست؛ گروه ب: پا؛ گروه دال: سر و غیره. بعد با برچسب‌هایی که دور گردنشان آویزان می‌کردند، آن‌ها را به مراکز مربوطه منتقل می‌کردند. صدها زخمی از راه می‌رسیدند و تشخیص جراحت هر مورد باید در کمتر از چند دقیقه انجام می‌شد. اما آشوب و هرج‌ومرج گمراه‌کننده بود چون هیچ‌کس به حال خود وانهاده نمی‌شد، هیچ‌کس تنها رها نمی‌شد. کسانی که به جراحی نیاز داشتند، به ساختمان قدیمی سان اندراو[۴] در ماندرسا[۵] فرستاده می‌شدند؛ بقیه همان‌جایی که بودند رها می‌شدند چون کاری برای نجات آن‌ها وجود نداشت. زنان داوطلب لب‌هایشان را خیس می‌کردند، در گوش‌شان نجوا می‌نمودند و آن‌ها را دلداری می‌دادند گویی فرزندان خودشان هستند و می‌دانستند که جایی دیگر، زنی دیگر شاید فرزند یا برادرشان را در کنفِ حمایت خود قرار دهد. بعداً، حاملان برانکارد آن‌ها را به سردخانه منتقل می‌کردند.

آن سرباز جوان، زخمی از ناحیه‌ی سینه برداشته بود. پزشک پس از معاینه‌ی سریع که طی آن نتوانست نبضی را احساس کند، به این نتیجه رسید که هیچ کمکی نمی‌توان به جوانک کرد و نیازی به مورفین یا آرام‌بخش ندارد. در میدان نبرد، دورِ سینه‌اش را با باند بسته بودند تا زخم را با بشقابی فلزی و وارونه محافظت کنند. اما هیچ‌کس نمی‌دانست چند ساعت یا چند روز یا چند قطار از آن زمان به بعد عبور کرده بودند.

دالمائو در آنجا حضور داشت تا به پزشک‌ها کمک کند. هرچند وظیفه داشت جوانک را به حال خود رها و به بیمار دیگری رسیدگی کند، اما فکر می‌کرد اگر جوانک توانسته بود از این شوک و خونریزی و از این سفر برای رسیدن به ایستگاه جان سالم به در برد، حتماً دلش می‌خواهد زنده بماند؛ بنابراین خیلی حیف می‌شد او را تسلیم مرگ نماید. وقتی با دقت باندپیچی‌ها را باز کرد، با تعجب دید زخم هنوز باز و تمیز است گویی روی سینه‌اش نقاشی شده. نمی‌توانست بفهمد چگونه گلوله دنده‌ها و بخشی از جناغ سینه را شکسته بود ولی قلبش آسیب ندید‌ه بود. ویکتور دالمائو که تقریباً سه سال در جبهه جمهوری‌خواهان در جنگ داخلی اسپانیا، ابتدا در جبهه‌ی مادرید و تروئل و بعد در بیمارستان تخلیه زخمی‌ها در ماندرسا کار کرده بود، فکر می‌کرد همه‌چیز را دیده  و در برابر رنج دیگران مصون شده است. اما هرگز یک قلب واقعی در حال تپش را ندیده بود.

شگفت‌زده، آخرین تپش کند و منقطع را نظاره کرد تا اینکه کاملاً متوقف شد. بالاخره سرباز جوان بی‌آنکه آهی بکشد جان سپرد. برای لحظه‌ای کوتاه، دالمائو همان‌جا ایستاد و به حفره‌ی سرخ‌رنگی خیره شد که در آن تپش قلب کاملاً متوقف شد. این خاطره‌ای پایدار و نازدودنی از جنگ بود که در حافظه‌اش حک شد: آن جوانک پانزده یا شانزده‌ساله با گونه‌های نرم که در گردوغبار جنگ کثیف شده و خونش خشک شده بود درحالی‌که قلب‌اش در معرض هوا باز قرار داشت و روی برانکارد دراز کشیده بود. ویکتور هرگز نتوانست بفهمد چرا سه انگشت دست راست‌اش را در آن زخم گشوده فروبرد و به‌آرامی قلب تپنده را در دست گرفت و چند بار آن را فشرد، آرام و طبیعی. یادش نمی‌آمد برای چه مدت این کار را کرد: شاید سی ثانیه یا شاید برای یک ابدیت. ناگهان احساس کرد که قلب بین انگشتان‌اش دوباره جان گرفت، اول با لرزشی تقریباً نامحسوس و بعد با تپشی منظم و قدرتمند.

یکی از پزشک‌ها بی‌آنکه ویکتور متوجه شود به او نزدیک شد و گفت: «اگه اینو به چشم خودم نمی‌دیدم، هرگز باور نمی‌کردم.» دو حامل برانکارد را صدا کرد و دستور داد جوانک زخمی را بی‌درنگ به بیمارستان برسانند – این یک مورد خاص بود.

همین‌که سرباز جوان را روی برانکارد گذاشتند، پزشک پرسید: «از کجا این کار رو یاد گرفتی؟» چهره‌ی پسرک هنوز رنگ‌پریده بود اما نبض داشت.

ویکتور دالمائو که مردِ کم‌حرفی بود، به پزشک گفت پیش از آنکه به‌عنوان بهیار وارد میدان نبرد شود، سه سال در دانشگاه پزشکی می‌خوانده است.

پزشک مصرانه پرسید: «اما این تکنیک رو از کجا یاد گرفتی؟»

«از هیچ جا. اما فکر کردم چیزی برای از دست دادن ندارم…»

«می‌بینم که پایت می‌لنگد.»

«پای چپم. در تروئل زخمی‌شدم. داره بهتر می‌شه.»

«خب. از حالا به بعد، با من کار می‌کنی. اسم‌ات چیه؟»

«ویکتور دالمائو، رفیق.»

«من رفیق تو نیستم. منو آقای دکتر صدا بزن. شیرفهم شد؟»

«شیرفهم شد، آقای دکتر. در مورد من هم همین‌طور: منو آقای دالمائو صدای کن. اما هم‌رزم‌های من اصلاً از این قضیه خوش‌شون نخواهد اومد.»

دکتر لبخندی زد. روز بعد، دالمائو آموختن حرفه‌ای را آغاز کرد که سرنوشت‌اش را رقم می‌زد. به همراه دیگران در سان سان آندراو و بیمارستان‌های دیگر، این داستان را می‌شنید که گروه جراحان شش ساعت تمام زحمت کشیده بودند تا جوانک را زنده نگه دارند. بسیاری آن را معجزه می‌پنداشتند. پیشرفت علم و هیکل تنومند پسرک چالشی بود برای کسانی که خداوند و قدیسان را انکار می‌کردند. ویکتور به خودش قول داد که هرجایی که پسرک را منتقل کنند، سری به او بزند اما در آشوب آن روزها، به‌سختی می‌توانست حساب حاضران، گم‌شدگان، زندگان و مردگان را نگه دارد. برای مدتی طولانی، به نظر می‌رسید قلبی که در دستش نگه داشته بود را فراموش کرده است.

اما سال‌ها بعد، در آن‌سوی جهان، هنوز آن سرباز را در کابوس‌های شبانه‌ی خود می‌دید و از آن به بعد، گاهی آن سرباز رنگ‌پریده و اندوهگین که قلبش را روی یک سینی قرار داده بودند در خواب او ظاهر می‌شد. دالمائو نام او را به یاد نمی‌آورد یا احتمالاً هرگز نام واقعی‌اش را نفهمید اما به دلایل خاصی، او را لازارو[۶] نامید.

اما سرباز جوان هرگز نام منجی خود را نفهمید. همین‌که توانست بنشیند و بدون کمک کسی آب بنوشد، یکی از امدادگرهایی که او را از دیارِ مرگ برگردانده بود، در مورد معجزه‌ای که در ایستگاه دِل نورته اتفاق افتاده بود برایش تعریف کرد. پیوسته از او می‌پرسیدند: همه می‌خواستند بدانند که آیا بهشت و دوزخ واقعاً وجود دارد یا فقط ساخته‌وپرداخته‌ی ذهن کشیش‌هایی بود که می‌خواستند ترس و رعب در دل مردمان بیفکنند. پسرک پیش از اتمام جنگ بهبود یافت و دو سال بعد در مارسی، نام ویکتور دالمائو را زیر زخمی که برداشته بود خال‌کوبی کرد.

*

ویکتور مثل اغلب جوانان هم سن و سال خودش، در سال ۱۹۳۶ به ارتش جمهوری‌خواه ملحق شده بود و برای دفاع از مادرید همراه گردان خود رفته بود. مادرید توسط فرانکو[۷] و نیروهای ملی‌گرایش تقریباً تسخیر شده بود. سربازانی که علیه دولت قیام می‌کردند خود را نیروهای ملی‌گرا می‌نامیدند. ویکتور برای زنده نگه‌داشتن زخمی‌ها تلاش کرده بود چون تحصیلات پزشکی‌اش به این معنا بود که می‌تواند نقشی مفیدتر ایفا کند تا اینکه بخواهد تفنگی را در سنگر بر شانه حمل کند. بعداً به جبهه‌های دیگر اعزام شد.

در دسامبر ۱۹۳۷، طی سرمای سرد نبرد تروئل، متصدی آمبولانسی شد که به افراد زخمی کمک‌های اولیه می‌رساند درحالی‌که راننده‌ی آمبولانس که آیتور ایبارا[۸] نام داشت و یکی از اهالی جان‌سخت باسک بود، دائماً برای خودش آواز می‌خواند، با صدای بلند می‌خندید، مرگ را به سخره می‌گرفت و گاهی موفق می‌شد آمبولانس را در امتداد جاده‌های ویران هدایت کند. دالمائو امیدوار بود خوش‌شانسی این مرد باسکی که او را از هزاران زخم احتمالی نجات داده بود، برای هردو آن‌ها کافی باشد. برای اینکه آماج بمباران قرار نگیرند، اغلب هنگام شب سفر می‌کردند. اگر ماه در آسمان نبود، کسی با مشعلی جلوی آمبولانس حرکت می‌کرد تا جاده را روشن کند درحالی‌که ویکتور با تجهیزات محدودی که در اختیار داشت، زیر نور مشعل به مجروحان داخل آمبولانس رسیدگی می‌کرد. آن‌ها پیوسته با زمین‌هایی پر از مانع و سرمای زیر صفر درجه مواجه می‌شدند و مثل کرم‌هایی که از میان یخ‌ها می‌خزند، آمبولانس را پیش می‌راندند، در برف فرومی‌رفتند و آمبولانس را از شیب‌ها یا چاله‌ها عبور می‌دادند؛ از کنار آهن‌های تاشده و بدن‌های یخزده‌ی قاطرها رد می‌شدند درحالی‌که مسلسل‌های نیروهای ملی‌گرا و بمب‌هایی نیروی هوایی آلمان بر سرشان می‌بارید. هیچ‌چیز نمی‌توانست در عزمِ ویکتور برای زنده نگه‌داشتن زخمی‌ها خللی ایجاد نماید حتی اگر در برابر چشمانش از شدت خونریزی جان می‌سپردند. او نیز تحت تاثیر دیوانگی آیتور ایبارا قرار گرفت که بی‌خیال رانندگی می‌کرد و برای هر موقعیتی لطیفه‌ای در آستین داشت.

پس از کار با آمبولانس، دالمائو به بیمارستان صحرایی فرستاده شد که در برخی از غارهای تروئل ساخته شده بودند تا آن را در برابر بمب‌ها محفوظ بدارد. در آنجا کارکنان زیر نور شمع، پارچه‌های آغشته به روغن و زیر نور چراغ‌های نفتی کار می‌کردند. با منقل‌هایی که زیر میزهای کار گذاشته بودند، خود را از سرما محافظت می‌کردند هرچند نمی‌گذاشتند ابزار یخزده به دستانش بچسبد. جراحان به‌سرعت روی بیماران عمل می‌کردند، جراحت‌هایشان را بخیه می‌زدند و به مراکز بیمارستانی می‌فرستادند و به‌خوبی آگاه بودند که بسیاری از آن‌ها در نیمه‌ی ‌راه هلاک می‌شوند. دیگرانی که امیدی به زنده ماندشان نبود را با مورفین آرام می‌کردند تا مرگ آن‌ها را آسوده سازد – البته اگر مورفین به‌اندازه کافی وجود داشت چون همیشه کمبود مورفین داشتند؛ اِتر نیز جیره‌بندی می‌شد. اگر چیز دیگری وجود نداشت تا بتوانند زخمی‌هایی را تسکین دهند که از شدت درد فغان می‌کردند، ویکتور به آن‌ها آسپیرین می‌داد و  می‌گفت این یک داروی قدرتمند آمریکایی است. باندپیچی‌ها را با آب سرد و برف می‌شستند و بعد دوباره از آن‌ها استفاده می‌کردند. دهشتناک‌ترین کار این بود که دست و پاهای قطع‌شده را بیرون بیندازند؛ ویکتور هرگز نتوانست به بوی گوشت سوخته عادت کند.

در تروئل بود که ویکتور با الیزابت آیدِنبنز[۹] برای دومین بار ملاقات کرد. آن‌ها طی نبرد مادرید یکدیگر را دیده بودند. الیزابت به‌عنوان داوطلب از سوی انجمن کمک به کودکان جنگ‌زده کمک می‌کرد. پرستار بیست‌وچهارساله‌ی سوئیسی بود با چشمان یک باکره‌ی رنسانسی و شجاعت یک سرباز دلیر. ویکتور در مادرید تقریباً عاشق‌اش شده بود و اگر نشانه‌ی دلگرم‌کننده‌ای از سوی او می‌دید حتماً  عشق‌اش را به‌تمامی نثارش می‌کرد. اما هیچ‌چیز نمی‌توانست این زن جوان را از رسالت خود دور کند: تسکین آلامِ کودکان در این دوران وانفسا. طی ماه‌هایی که او را دیده بود، الیزابت معصومیتِ اولیه‌ی خود را از دست داده بود. شخصیت‌اش در اثر مبارزه با بروکراسی نظامی و حماقت مردها سخت شده بود؛ محبت و عشقش را تقدیم زنان و کودکانی می‌کرد که از آن‌ها نگهداری می‌کرد. در فاصله‌ی بین دو حمله‌ی دشمن، ویکتور کنار یکی از کامیون‌های تهیه آذوقه با او برخورد کرد. الیزابت به زبان اسپانیایی و لهجه‌ی غلیط آلمانی گفت: «سلام، منو یادته؟» البته ویکتور او را به خاطر داشت اما از دیدن او مات و مبهوت شد. بیش‌ازپیش پخته‌تر و زیباتر شده بود. روی تکه سنگی بتونی نشستند؛ ویکتور شروع به کشیدن سیگار کرد و او از قمقمه‌اش چای نوشید.

الیزابت پرسید: «چه اتفاقی برای دوست‌ات آیتور افتاد؟»

«هنوز در میدان جنگه. یه خراش هم برنداشته.»

«اون از هیچی نمی‌ترسه. سلام منو بهش برسون.»

ویکتور پرسید: «وقتی جنگ تموم بشه، چه برنامه‌ای داری؟»

«یه جنگ دیگه پیدا می‌کنم. همیشه یه جایی در این دنیا جنگ هست. تو چطور؟»

ویکتور که حس خجالت بر او غالب شده بود گفت: «اگه دوست داری، می‌تونیم ازدواج کنیم.»

الیزابت خندید و برای لحظه‌ای دوباره همان زن پاک رنسانسی شد.

«نه به جان شما. قصد ندارم با تو یا کس دیگه‌ای ازدواج کنم. برای عشق وقت ندارم.»

«شاید نظرت عوض بشه. فکر می‌کنی هم دیگه رو دوباره ببینیم؟»

«بدون شک البته اگه زنده بمونیم. ویکتور، تو می‌تونی روی من حساب کنی. اگه کاری هست که بتونم برای کمک به تو انجام بدم…»

«من هم همین‌طور. اجازه دارم ببوسم‌ات؟»

«نه.»

*

در غارهای تروئل بود که ویکتور اعصابی پولادین پیدا کرد و همین‌طور دانش پزشکی‌ای که هیچ دانشگاهی نمی‌توانست به او بیاموزد. یاد گرفت که انسان تقریباً می‌تواند به هر چیزی عادت کند – به خون (خون فراوان)، جراحی بدون استفاده از داروی بی‌حسی، بوی متعفن قانقاریه، کثافت، فوج بی‌پایان سربازان زخمی که گاهی زنان و کودکان نیز در میان آن‌ها دیده می‌شد – درعین‌حال خستگی مفرط اراده‌ی انسان را زایل می‌کرد و بدتر از همه، باید با این ترید شدید مواجه می‌شد که تمام این فداکاری‌ها شاید بیهوده باشد. و در آنجا بود که وقتی مرده‌ها و زخمی‌ها را از زیر آوار بمب‌ها بیرون می‌کشید، سقوط یک دیوار پای چپ‌اش را خرد کرد.

یک پزشک انگلیسی از سپاه بین‌الملل او را معاینه کرد. هرکس دیگری بود، شاید به این نتیجه می‌رسید که باید پایش را بی‌درنگ قطع کنند. اما این مرد انگلیسی تازه نوبت‌کاری‌اش را شروع کرده بود و می‌توانست چندساعتی استراحت کند. زیر لب دستوری به پرستارها داد و آماده شد تا استخوان شکسته را درمان کند. پرستاری که صورت پزشک را با ماسک پوشانده بود گفت: «دوست عزیز خیلی خوش‌شانس هستی. دیروز تجهیزات از صلیب سرخ رسید. پس می‌تونیم تو رو بی‌هوش کنیم.»

ویکتور این اتفاق را به این واقعیت نسبت می‌داد که آیتور ایبارا و ستاره‌ی بخت‌اش همراه او نبوده تا از او محافظت کند. آیتور او را به قطاری رساند که او را همراه ده‌ها مرد زخمی دیگر به والنسیا برد. پای ویکتور در اثر تکه چوبی که بین باندپیچی‌ها قرار داده شده بود، بی‌حرکت شده بود – زخم‌های تن‌اش به این معنا بود که نمی‌توانند آن را گچ بگیرند. او را در پتویی پیچیدند. از شدت سرما و تب می‌لرزید و هر تکانِ قطار دردش را شدت می‌بخشید اما خدا را شکر می‌کرد که وضعیت‌اش از بسیاری از کسانی که کف واگن دراز کشیده بودند به‌مراتب بهتر بود. آیتور آخرین سیگارهایش را به او داده بود و همین‌طور مورفینی که از ویکتور قول گرفت فقط در هنگام ضررورت از آن استفاده کند چون دیگر مورفین گیرش نمی‌آمد. در بیمارستان والنسیا، به خاطر تلاش ارزنده‌ای که پزشک انگلیسی انجام داده بود به او تبریک گفتند. گفتند اگر مشکلی پیش نیاید، پایش مثل روز اول ولی کمی کوتاه‌تر از پای دیگرش می‌شود.

وقتی زخم‌هایش شفا پیدا کردند ویکتور می‌توانست با کمک عصا بایستد، پایش را گچ گرفتند و او را به بارسلون فرستادند. در خانه‌ی پدر و مادرش ماند و آن‌قدر با پدرش شطرنج بازی کرد تا اینکه بدون هیچ کمکی می‌توانست حرکت کند. بعد برای کار به بیمارستان محلی برگشت و در آنجا به غیرنظامیان رسیدگی کرد. برای او، این کار مثل گذراندن تعطیلات بود؛ در مقایسه با آنچه در میدان نبرد تجربه کرده بود، این بهشتی از تمیزی و کارایی بود.

تا بهار سال بعد آنجا ماند تا اینکه به سان آندرو در ماندرسا فرستاده شد. با والدینش خداحافظی کرد و همین‌طور با روزی بروگرا[۱۰]. رزی دانشجوی موسیقی‌ بود که خانواده‌ی دالمائو پناه‌اش داده بودند. طی چند هفته‌ی نقاهت، ویکتور او را به دیده‌ی یکی از اعضای خانواده‌اش می‌نگریست. این دختر نازنین و متواضع که ساعت‌های بی‌شماری را به تمرین پیانو می‌گذراند، مصاحبی را فراهم آورده بود که مارسل لویس[۱۱] و کارمه[۱۲] از زمانی که فرزندان‌شان خانه را ترک کرده بودند به آن نیاز داشتند.

[۱] Victor Dalmau

[۲] Estacion del Norte

[۳] Catalonia

[۴] Sant Andreu

[۵] Manresa

[۶] Lazaro

[۷] Franco

[۸] Aitor Ibarra

[۹] Elisabeth Eidenbenz

[۱۰] Roser Bruguera

[۱۱] Marcel Lluis

[۱۲] Carme

آزردگان و خوارشدگان اثر فیودور داستایفسکی

آزردگان و خوارشدگان نوشتۀ فیودور داستایفسکی | برشی کوتاه

کتاب آزردگان و خوارشدگان رمانی نوشتهٔ فیودور داستایفسکی است که با ترجمهٔ علی سلامی در نشر گویا منتشر شده است. آلیوشا شخصیت اصلی داستان، یک پسر دوست‌داشتنی است که روحش مانند فرشته‌ها پاک است و چهره‌ای زیبا و رفتاری سرشار از ادب دارد. در مدت بسیار کمی مهرش در دل ایخمنیف شاهزادهٔ جوانی که ۲۰ سال داشت و رفتار و حرکاتش بسیار کودکانه بود، نشست. کسی علت آن را نمی‌دانست که چرا پدرش باآنکه وی را بسیار دوست می‌داشت دل به فراق او سپرد.

 

درباره کتاب آزردگان و خوارشدگان

استاریکووا در مقدمه‌ای بر ترجمهٔ انگلیسی این کتاب می‌گوید:

برادران کارامازوف، جنایت و مکافات و ابله بزرگ‌ترین رمان‌های داستایفسکی‌اند و آزردگان دریچه‌ای است به جهانِ نویسنده‌ای بزرگ. به عقیدهٔ من، هر که خواندنِ داستایفسکی را با آزردگان آغاز کند بختیار است؛ از جای درستی آغاز کرده؛ خاصه اگر جوان هم باشد. در این مورد، از پیچیدگیِ بی‌حدوحصر و سرشاریِ فلسفیِ رمان‌هایِ بزرگِ داستایفسکی به وحشت نمی‌افتد و از هر لحاظ، فرصت و مجال آن را دارد که درکِ عمیقی به دست آورد از فضایِ عاطفیِ جهانِ بی‌اندازه پیچیده‌ای که آزردگان تنها از وجهی بدان راه می‌بَرَد. امّا خواننده، چون به این جهان وارد شود، درمی‌یابد که به جایی ماندگار و بنابراین مهم و معنادار نزدیک شده است، همان‌جایی که داستایفسکی دل‌مشغول آن بود. امّا، البتّه، راهِ دیگری هم برای آشنایی با جهانِ داستایفسکی هست. می‌توان آزردگان را بعد از آن رمان‌هایِ بزرگ خواند و لذّتی کاملاً متفاوت از آن برد، با کشفِ جوانه‌هایِ آنچه بعدها شخصیت‌ها و فکرت‌هایی بلندآوازه و جهانی می‌شوند.

برشی کوتاه از آزردگان و خوارشدگان

سال گذشته، در شب ۲۲ مارس، تجربه‌ای بسیار غریب داشتم. تمام روز را به دنبال خانه‌ای اجاره‌ای در شهر می‌گشتم. مکانی که آن موقع در آن زندگی می‌کردم بسیار نمور بود و کم‌کم دچار سرفه‌های سختی شده بودم. قصد داشتم پاییز سال قبل نقل‌مکان کنم؛ اما تصمیمم را تا بهار به تعویق انداختم. چیز مناسبی پیدا نمی‌کردم. در ابتدا، به دنبال خانه‌ای محقر می‌گشتم و نمی‌خواستم در اتاقی اجاره‌ای در خانۀ کسی دیگر زندگی کنم. حتی اگر اتاقی تک‌نفره پیدا می‌کردم، یقیناً باید بزرگ می‌بود و بی‌تردید، حتی‌المقدور ارزن قیمت. متوجه شده‌ام که در فضایی تنگ‌وترش، افکار انسان نیز تنگ‌وترش می‌شوند. همچنین، وقتی به نوشتنِ رمان بعدی‌ام می‌اندیشیدم، دوست داشتم دائماً در اتاق راه بروم. تصادفاً، همیشه اندیشیدن به نوشته‌هایم و تصور اینکه چگونه رمان‌هایم از آب درمی‌آیند، برایم لذت‌بخش‌تر از این است که واقعاً نوشته‌هایم را به روی کاغذ بیاورم و این مسئله ربطی به تنبلی ندارد. خودم هم دلیلش را نمی‌دانم!

از صبح حال خوشی نداشتم و تا شب، حالم بدتر شد. دوباره دچار تب شدم. علاوه بر این، تمام روز راه رفتم و خسته بودم. شب فرارسید و درست پیش از تاریکی، تصادفاً در امتداد خیابان وُزنِسنسکی[۱] قدم می‌زدم. عاشق آفتاب هستم مخصوصاً غروب آفتابِ ماه مارس در خیابان پترزبورگ در یک‌شب روشن و سرد. تمام خیابان ناگهان غرق در نور شد. تمام خانه‌ها می‌درخشیدند. برای مدتی، نمای خاکستری، زرد و سبز تیرۀ ساختمان‌ها حالت بی‌روح خود را از دست می‌دادند؛ حسی از شادمانی و بیداری ایجاد می‌شد گویی کسی سقلمه‌ام زده بود. چشم‌انداز جدید، افکار جدید … شگفتا، پرتوی آفتاب چه معجزه‌ای می‌تواند با روح انسان کند!

اما پرتوی آفتاب ناپدید شد. یخ‌بندان کم‌کم شدیدتر شد و بینی‌ام را بی‌حس کرد. شب فرا‌رسید. در امتداد خیابان، چراغ‌ها در ویترین مغازه‌ها روشن شد. وقتی به قهوه‌خانۀ مولر رسیدم، توقف کردم و به خیابان خیره شدم گویی انتظار داشتم اتفاق فوق‌العاده‌ای رخ دهد. در آن لحظه، پیرمردی را همراه سگش در آن‌طرف خیابان دیدم. خیلی خوب به یاد دارم که قلبم فروریخت و حس کردم که اتفاق ناگواری رخ خواهد داد؛ اما نمی‌فهمیدم این اتفاق چه بود و چه ارتباطی با زندگی من داشت.

من عارف نیستم؛ به پیشگویی یا دل‌شوره‌های بی‌مورد اعتقادی ندارم؛ اما شاید مثل بقیۀ آدم‌ها، اتفاقاتی را در زندگی تجربه کرده‌ام که وصف‌ناپذیرند؛ مثلاً این پیرمرد را در نظر بگیرید. چرا وقتی او را در آن زمان دیدم، فوراً احساس کردم که آن شب اتفاق عجیبی برایم می‌افتاد؟ توجه داشته باشید که من بیمار بودم و حس‌های تب‌آلود تقریباً همواره گمراه‌کننده هستند.

پیرمرد خمیده وقتی به قهوه‌خانه نزدیک شد، با حالتی لرزان و آهسته مثل پرندۀ چوب‌پا، پاهای خشکش را حرکت داد و با عصایش به‌آرامی بر سنگ‌فرش خیابان زد. در تمام زندگی‌ام، هرگز انسانی چنین عجیب و درمانده را ندیده‌ام. حتی قبل از این ماجرا، وقتی در قهوه‌خانهٔ مولر باهم ملاقات کردیم، دائماً این حس بی‌قراری را به من منتقل می‌کرد. قامت بلند، کمر خمیده، صورت تکیده و هشتادساله‌اش، کت کهنه و ژنده‌اش که درزهایش ورآمده بود، کلاه استوانه‌ای بیست‌ساله‌اش که به‌سختی سر طاسش را می‌پوشاند – پشت آن کلاه، یک تار موی سفید و طلایی هنوز باقی مانده بود – حرکاتش مثل عقربه‌های ساعت به‌صورت مکانیکی انجام می‌شد – تمامی این‌ها می‌توانست باعث شگفتی هرکسی شود که برای اولین‌بار با او برخورد می‌کرد. واقعاً دیدن چنین انسان فرتوتی، عجیب به نظر می‌رسید که تک‌وتنها بود و کسی نبود که کمکش کند مخصوصاً باتوجه‌به اینکه ظاهرِ یک بیمار روانی را داشت که از چنگ مراقبانش گریخته بود. همچنین از این مسئله شگفت‌زده شدم که او تا چه حد نحیف و لاغر بود. گوشتی بر تن نداشت – پوستش به نظر می‌رسید که به‌سختی بر پیکرش کشیده شده باشد. چشمان درشت و آب‌گرفته‌اش که دایره‌های آبی تیره آن‌ها را احاطه کرده بود، همیشه به سمت جلو خیره بودند و هرگز به‌سوی دیگری نمی‌چرخیدند و اصلاً نمی‌دید – از این بابت مطمئن هستم – حتی اگر نگاهت می‌کرد، مستقیماً به سمت تو می‌آمد گویی در آنجا حضور نداری. این حرکت را بارها مشاهده کردم. پیرمرد اخیراً به قهوه‌خانۀ مولر می‌آمد و خدا می‌داند از کجا ظاهر می‌شد و همیشه سگش همراهش بود. هیچ‌کس در قهوه‌خانه جرئت نمی‌کرد با او وارد گفتگو شود. او نیز با هیچ‌کس حرف نمی‌زد.

درحالی‌که آن‌طرف خیابان ایستاده و به‌شدت به او خیره مانده بودم، از خود پرسیدم: «این پیرمرد به چه دلیلی، دائماً به قهوه‌خانۀ مولر می‌آید؟ چه جذابیتی برایش دارد؟» نوعی نومیدی و استیصال که تأثیرِ بیماری و خستگی مفرط بود، در وجودم قلیان کرد. دائماً از خود می‌پرسیدم: «به چه می‌اندیشد؟ یعنی اگر واقعاً به چیزی می‌اندیشد؟» صورتش چنان بی‌روح و جان بود که هیچ‌چیز خاصی را نشان نمی‌داد. راستی، این سگ مفلوک را از کجا آورده بود که مثل کَنه به او می‌چسبید و بسیار شبیه خودش بود؟

آن حیوان بدبخت طوری به نظر می‌رسید که انگار هشتاد سال از عمرش گذشته است؛ آری، یقیناً همین‌طور بود. اولاً، به هیچ سگی در جهان نمی‌مانست. وانگهی، چرا همین‌که چشمم به آن سگ افتاد، بی‌درنگ حس کردم شبیه هیچ سگی نیست؛ سگی فوق‌العاده بود؛ ویژگی خیال‌انگیز و افسونگرانه داشت؛ نوعی اهریمن بود که به شکل سگ در آمده و سرنوشتش به طرز باورناپذیری به سرنوشت صاحبش گره خورده بود. وقتی به سگ می‌نگریستی، فوراً خیال می‌کردی که بیست سال از آخرین باری که غذا خورده، سپری شده بود. به‌اندازۀ یک اسکلت لاغر و نحیف بود. دمش مثل تکه چوبی آویزان بود و همیشه آن را میان پاهایش جمع می‌کرد؛ سرش با گوش‌های آویزان، نومیدانه به سمت پایین بود. در تمام طول عمرم، حیوانی مشمئزکننده‌تر از این سگ را ندیده‌ام. وقتی هردوی آن‌ها در امتداد خیابان راه می‌رفتند – صاحب در جلو و سگ از عقب – بینی‌اش حاشیۀ کت پیرمرد را لمس می‌کرد گویی به آن چسبیده است. حالت و ظاهرشان چنین حکایت می‌کرد: «خداوندا، ما چقدر پیر شده‌ایم! هردوی ما چقدر پیر و فرتوت شده‌ایم!»

یادم می‌آید که به این مسئله اندیشیدم که پیرمرد و سگش از تصویری بیرون آمده بودند که گاوارنی[۲] برای داستانی به قلمِ هوفمان[۳]، نویسندۀ آلمانی کشیده است و انگار تجسمی از این داستان بود. از خیابان گذشتم. به دنبال پیرمرد وارد قهوه‌خانه شدم.

در آنجا پیرمرد به طرز عجیبی رفتار می‌کرد. اخیراً، هر وقت این مشتری ناخوانده وارد قهوه‌خانه می‌شد، قهوه‌چی از پشت دخل صورتش را کج‌ومعوج می‌کرد. اولاً، این مهمان عجیب هرگز چیزی سفارش می‌داد. همیشه مستقیم به سمت آتشدان می‌رفت و همان‌جا می‌نشست. اگر آنجا اشغال شده بود، مدتی با ترس‌ولرز جلوی شخصی می‌ایستاد که آنجا نشسته بود و درحالی‌که عمیقاً گیج به نظر می‌رسید، به گوشۀ دیگری در کنار پنجره می‌رفت. یک صندلی انتخاب می‌کرد، به‌آهستگی می‌نشست، کلاهش را برمی‌داشت، کلاه و عصایش را کف زمین نزدیک خودش می‌گذاشت و بعد به عقب تکیه می‌داد و تا سه یا چهار ساعت بی‌حرکت می‌نشست. هرگز کسی ندیده بود که روزنامه‌ای بردارد، کلمه‌ای بر زبان آورد یا حتی صدایی از خودش تولید کند. فقط همان‌جا می‌نشست و مستقیماً به جلو خیره می‌شد، چشمانش چنان بی‌حالت و بی‌روح بود که شاید می‌توانستی با خیال راحت شرط ببندی که اصلاً چیزی را پیرامونش نمی‌شنید یا نمی‌دید. سگ پس ‌از اینکه یکی دو بار دور خودش می‌چرخید، با ناراحتی روی پاهایش می‌نشست، پوزه‌اش را میان چکمه‌های پیرمرد قرار می‌داد، نفس عمیقی می‌کشید و بی‌آنکه به اطرافش توجهی کند، دراز می‌کشید. این دو شاید تمام روز را در یکجا مثل سنگ بی‌حرکت می‌ماندند و عصرها دوباره جان می‌گرفتند تا به قهوه‌خانه مولر بیایند و این مراسم اسرارآمیز را اجرا کنند. پیرمرد بعد از این‌که طبق معمول سه یا چهار ساعت می‌نشست، ناگهان بلند می‌شد، کلاهش را برمی‌داشت و عازم خانه یا هر جای دیگری می‌شد. سگ نیز بلند می‌شد و طبق معمول، درحالی‌که سرش به زیر و دمش لای پایش بود، خودبه‌خود به‌آهستگی به دنبال پیرمرد می‌رفت. در آخر، مشتری‌های دائمی حتی‌المقدور از این پیرمرد پرهیز می‌کردند؛ حتی کنارش نمی‌نشستند انگار حسی از انزجار در وجودشان برمی‌انگیخت. خود پیرمرد نسبت به تمام این ماجرا کاملاً بی‌خبر بود.

مشتری‌های ثابت اکثراً آلمانی بودند. از تمام منطقۀ وزنسنسکی در آنجا جمع می‌شدند؛ همۀ آن‌ها کسب‌وکاری داشتند؛ کلیدساز، نانوا، نقاش، فروشنده کلاه زنانه، زین‌ساز. هریک از آن‌ها به قول آلمانی‌ها برای خودش کسی بود؛ در کل، رعایت ادب در قهوه‌خانۀ مولر مرسوم بود. گاهی اتفاق می‌افتاد که قهوه‌چی نزد آشنایانش می‌آمد، سر میز به آن‌ها ملحق می‌شد و نوشیدنی زیادی مصرف می‌شد. گاهی سگ‌ها و فرزندان قهوه‌چی نیز به آن‌ها ملحق می‌شدند و مشتری‌ها بر سر سگ‌ها و بچه‌ها دست نوازش می‌کشیدند. همه یکدیگر را می‌شناختند و فضایی از احترام متقابل حاکم بود. وقتی مشتری‌ها می‌نشستند تا روزنامه‌های آلمانی را بخوانند، صدای «آه آگوستین عزیز»[۴] از اتاق بغل به گوش می‌رسید. دختر ارشد قهوه‌چی این آهنگ را با پیانویی ایستاده و پرسروصدا می‌نواخت. دختری آلمانی بود با گیسوان مجعد و روشن که شباهت زیادی به یک موش سفید داشت. موسیقی والتس طرفداران زیادی داشت. عادت داشتم اول هرماه به قهوه‌خانۀ مولر بروم تا روزنامه‌های روسی بخوانم که در آنجا گیرم می‌آمد.

آن شب در ماه مارس وقتی وارد قهوه‌خانه شدم، دیدم که پیرمرد کنار پنجره نشسته و سگش نیز طبق معمول جلوی پایش لمیده بود. در گوشۀ قهوه‌خانه روی صندلی نشستم. پیش خود فکر کردم: «اصلاً چرا اینجا آمدم؟ واقعاً ضرورتی نداشت. من هنوز بیمارم. باید به خانه برگردم و لیوانی چای بنوشم و بخوابم! آیا واقعاً به این خاطر اینجا آمده‌ام که به این پیرمرد زل بزنم؟» ناگهان مضطرب شدم.

با خود فکر کردم: «اصلاً چه لزومی دارد به این پیرمرد توجه کنم؟» احساس عجیب انزجاری را به یاد آوردم که وقتی هنوز بیرون بودیم، نسبت به پیرمرد احساس کردم. «و چرا اصلاً باید به این آلمانی‌های ملال‌آور توجه کنم؟ دلیل این حس غیرواقعی چیست؟ دلیل این نگرانی بی‌مورد و بی‌دلیل چیست که اخیراً در وجودم احساس می‌کنم و مرا آزار می‌دهد و نکته‌ای که یکی از منتقدان بسیار تیزهوش در مقاله‌ای نیش‌دار درمورد رمان اخیرم بیان کرده بود و مانع از آن می‌شد که مسائل را به‌درستی ببینم»؟ اما حتی وقتی با عصبانیت داشتم این مسائل را در ذهن مرور می‌کردم، هیچ تلاش برای رفتن نکردم. در ضمن، تبم چنان بالا رفته بود که در پایان، دلم نمی‌خواست گرمای این اتاق را رها کنم. یک روزنامۀ چاپ فرانکفورت را برداشتم، چند سطری را خواندم و چرت زدم. حضورِ آلمانی‌ها اذیتم نمی‌کرد. آن‌ها دائماً می‌خواندند و سیگار می‌کشیدند و فقط گاهی، هر نیم ساعت یک‌بار، به طرز گسسته در سکوت، چند بار اخباری را درمورد فرانکفورت باهم ردوبدل می‌کردند یا لطیفه یا متلی از سفیر[۵]، طنزپرداز معروف اتریشی را به یکدیگر می‌گفتند. بعد، دوباره با حسی دوچندان از حس مالکیت ملی، روحِ آلمانی خود را غرق خواندن می‌کردند.

حدود نیم ساعت چرت زدم. درحالی‌که از سرما می‌لرزیدم بیدار شدم. واقعاً باید به خانه برمی‌گشتم؛ اما در آن لحظه، اتفاق عجیبی در اتاق رخ داد که دوباره توجهم را جلب کرد. قبلاً عرض کردم که وقتی پیرمرد روی صندلی‌اش می‌نشست، بی‌درنگ نگاهش را به چیزی می‌دوخت و تمام شب نگاهش روی همان چیز باقی می‌ماند. گاهی با همین حالت حواس‌پرتی و کاملاً گنگ به من نیز خیره می‌شد و حسی ناخوشایند و ‌تحمل‌ناپذیر را در من ایجاد می‌کرد و باعجله صندلی‌ام را عوض می‌کردم. این دفعه، قربانیِ پیرمرد، مردی آلمانی کوتوله، تپل و بسیار خوش‌پوش بود که یقۀ آهارزده و شق‌ورقی داشت که به سمت بالا داده بود. چهره‌ای بسیار گلگون داشت. کاسبی بود از شهر ریگا[۶]. از اینکه اسمش آدم ایوانیچ شولتس[۷] بود، به خود می‌بالید. بعداً فهمیدم که یکی از دوستان مولر است؛ ولی هنوز پیرمرد و بسیاری از مشتریان را نمی‌شناخت. این مرد که با سرخوشی در صفحات کاتالوگ مصور «آرایشگاه روستا» غرق شده بود و نوشیدنی‌اش را مزه‌مزه می‌کرد، ناگهان به بالا نگریست و متوجه نگاه خیرۀ پیرمرد شد. از این مسئله بُهتش زد. آدم ایوانیچ مثل تمام آلمانی‌های ازخودمتشکر، بسیار حساس و نازک‌نارنجی بود. برایش توهین‌آمیز بود که در معرض چنین وارسی دقیق و گستاخانه‌ای قرار بگیرد؛ اما خشمش را فروخفته و چشمانش را از این نگاه خیره برگرداند، چیزی زیر لب زمزمه کرد و پشت روزنامه‌اش در سکوت پناه گرفت؛ اما چند دقیقه بعد، از پشت روزنامه با تردید نگاه کرد و همان نگاه ثابت و همان وارسی مسخره را دید. آدم ایوانیچ این بار هم چیزی نگفت.

اما وقتی تمام این ماجرا برای بار سوم تکرار شد، حسابی به دل گرفت و برای اینکه از نام شهر زیبای ریگا – البته خودش را نمایندۀ راستین این شهر می‌پنداشت – صیانت کند و از منزلت خود دفاع نماید، خود را برای نبردی در برابر این اجتماع آبرومند آماده کرد. با دلخوری روزنامه را زمین انداخت و با عصایش که به میز تکیه داده بود بر میز کوبید. بعد، درحالی‌که از نخوت به خود غره شده و چهره‌اش سرخ شده بود – تااندازه‌ای به خاطر نوشیدن معجون و تا حدی به خاطر خشم – چشمان کوچک و خون‌گرفته‌اش را به این پیرمرد مزاحم دوخت. به نظر می‌رسید که این دو سعی داشتند یکدیگر را از رو ببرند و ببینند کدام‌یک پیش از دیگری اعصابش خرد می‌شود و رو برمی‌گرداند. صدای عصا و حالت عجیب آدم ایوانیچ توجه مشتریان دیگر را به خود جلب کرد. آن‌ها نیز فوراً از کاری که می‌کردند دست کشیدند و مشتاقانه و در سکوتی آرام به این دو حریف نگاه کردند. صحنه کم‌کم داشت خنده‌دار می‌شد؛ اما نگاه غضبناک و برافروختۀ آدم ایوانیچ به‌کلی ضایع شد. پیرمرد که اصلاً توجهی به پیرامونش نمی‌کرد، چشم در چشم آقای شولتسِ عصبانی دوخت. ظاهراً نمی‌دانست که کانونِ توجه دیگران قرار گرفته است؛ مردی که جلواش نشسته بود، نیز شاید در عالم هپروت به سر می‌برد. بالاخره طاقتِ آدم ایوانیچ طاق شد و به احساسات برانگیخته‌اش جولان داد.

به زبان آلمانی تندوتیز و نافذ و با لحنی تهدیدآمیز فریاد کشید: «چرا این‌جوری به من زُل زدی؟»

اما حریفش کاملاً ساکت ماند انگار سؤال را نفهمیده یا اصلاً نشنیده بود. آدم ایوانیچ تصمیم گرفت به زبان روسی صحبت کند.

با خشمی دوچندان فریاد کشید: «ازت پرسیدم، چرا این‌طوری به من زل زدی؟» و به پا جست و ادامه داد: «من در دادگاه آدم سرشناسی هستم و تو را کسی در دادگاه نمی‌شناسی.»

اما پیرمرد کَکَش هم نگزید. همهمه‌ای حاکی از خشم از طرف آلمانی‌ها بلند شد. مولر که متوجه این جنجال شد، خودش را رساند. وقتی مطمئن شد مشکل از کجا آب می‌خورد و فکر می‌کرد که پیرمرد کر است، دهانش را به گوش پیرمرد نزدیک کرد و درحالی‌که با حالتی غضب‌آلود به مهمان اسرارآمیز نگاه می‌کرد، با صدای بلند و رسا گفت: «آقای شولتس در نهایت احترام از شما خواستند به ایشان خیره نشوید.»

پیرمرد با بی‌حوصلگی به مولر نگاه کرد. چهره‌اش که تا آن موقع بی‌حرکت مانده بود، ناگهان نشانه‌هایی از وحشت درونی و اضطرابی شدید را نمایان کرد. مشوش شد. با سروصدایی خم شد تا کلاهش را از روی زمین بردارد. شتابان آن را به همراه عصایش برداشت و با لبخندی رقت‌انگیز از روی صندلی‌اش بلند شد. لبخند رقت‌آمیزِ گدایی بود که او را از جایی که به‌اشتباه غصب کرده، بیرون می‌اندازند. آماده شد اتاق را ترک کند. واکنش متواضعانۀ پیرمرد چنان حزن‌آلود و چنان ناراحت‌کننده بود که تمام جمعیت که آدم ایوانیچ جلوی‌شان ایستاده بود، بی‌درنگ دل‌شان به حال پیرمرد سوخت. معلوم بود که پیرمرد نه‌تنها قصد نداشت کسی را برنجاند، بلکه خودش به‌خوبی می‌دانست چون یک گدا است، او را از قهوه‌خانه بیرون می‌اندازند.

مولر مرد مهربان و رئوفی بود.

دلسوزانه، دست بر پشت پیرمرد کشید و گفت: «نه، نه. بلند نشوید! اما آقای شولتس، خیلی مؤدبانه از شما خواستند این‌قدر به ایشان خیره نشوید. در دادگاه سرشناس است.»

اما پیرمرد فلک‌زده هنوز متوجه نشد. حتی کم‌کم دستپاچه‌تر شد، خم شد تا دستمالش را بردارد که تکه پارچه‌ای کهنه و آبی‌رنگ و پر از سوراخ بود که از کلاهش بیرون افتاده بود و شروع به حرف‌زدن با سگش کرد. سگ بی‌حرکت روی زمین دراز کشیده و پوزه‌اش بین پنجه‌هایش بود. ظاهراً خواب بود.

با صدایی ضعیف و لرزان زیر لب گفت: «آزورکا![۸] آزورکا!»

آزورکا جنب نخورد.

پیرمرد درحالی‌که عصایش را به سگش می‌زد، نومیدانه تکرار کرد: «آزورکا! آزورکا!» حیوان جنب نخورد.

عصا از دست پیرمرد افتاد. خم شد. زانو زد و سر آزورکا را در دستانش گرفت و اندکی بلندش کرد. آزورکای بیچاره! سگ مرده بود. بی‌هیچ سروصدایی پایین پای صاحبش مرده بود، شاید به دلیل کهولت و شاید به دلیل گرسنگی. پیرمرد یک‌دقیقه‌ای به او خیره ماند گویی یکه خورده بود. باورش نمی‌شد که سگ مرده؛ بعد دو بار روی دوست و همدم سابقش خم شد و صورت رنگ‌پریده‌اش را به پوزۀ سگ مرده فشرد. لحظه‌ای سکوت حاکم شد. همۀ ما تحت‌تأثیر قرار گرفتیم. پس از اندک زمانی، پیرمرد بینوا بلند شد. خیلی رنگ‌پریده بود و سرتاپای بدنش می‌لرزید گویی دچار حملۀ عصبی شده بود.

مولرِ مهربان سکوت را شکست و گفت: «می‌توانیم بدنش را پر کنیم.» دلش می‌خواست تا جایی که می‌تواند پیرمرد را تسلی دهد. (منظورش این بود که سگ را می‌توان پر کرد.) «می‌توانیم سگ پوشالی خوبی درست کنیم.  فیودور کارلوویچ کروگر[۹] پوشال‌های خوبی درست می‌کند. فیودور کارلوویچ کروگر استاد پوشال‌سازی است.» مولر عصای پیرمرد را از روی زمین برداشت و به دستش داد.

آقای کروگر حالا گامی پیش گذاشت و متواضعانه گفت: «بله من می‌توانم پوشال خوبی درست کنم.» مردی مهربان، بلندقامت و لاغراندام بود با موی زنجبیلی. عینکی را روی دماغ عقابی‌اش گذاشته بود.

مولر که از این ایده هیجان‌زده‌تر شد گفت: «فیودور کارلوویچ کروگر استعداد فراوانی برای درست‌کردن انواع سگ‌های پوشالی عالی دارد.»

آقای کروگر این حرف را دوباره تأیید کرد و گفت: «بله، استعداد فراوانی برای درست‌کردن حیوانات پوشالی دارم.» و درحالی‌که حس سخاوتمندی شدیدی وجودش را آکنده بود، گفت: «یک سگ پوشالی مجانی درست می‌کنم.»

آدم ایوانیچ شولتس با صدای بلند گفت: «نه. من هزینۀ درست‌کردن یک سگ پوشالی را می‌پردازم.» صورتش سرخ‌تر و سرخ‌تر شد. تحت‌تأثیر قرار گرفته و واقعاً باورش شده بود که او مسببِ تمام این فاجعه است.

پیرمرد ظاهراً از این صحبت‌ها سر درنمی‌آورد. تمام بدنش می‌لرزید.

مولر که فهمید مهمان اسرارآمیزش قصد رفتن دارد، گفت: «یک‌لحظه صبر کنید. یک لیوان برندی عالی بنوشید.»

برندی آوردند. پیرمرد با بی‌حالی دستش را دراز کرد و لیوان را گرفت اما دستانش سست بودند و پیش از اینکه لیوان را تا لبانش بالا ببرد، نیمی از آن را بیرون ریخته بود. بی‌آنکه جرعه‌ای بنوشد، آن را روی سینی برگرداند. بعد درحالی‌که لبخندی عجیب و کاملاً ناجور می‌زد، با گام‌های شتابان و نامنظم قهوه‌خانه را ترک کرد و آزورکا را همان‌جا رها کرد. همه گیج و مبهوت شده بودند؛ بعد قیل و قالی شنیده شد.

آلمانی‌ها که با تعجب به یکدیگر می‌نگریستند، گفتند: «بدبخت بینوا! عجب حکایتی!»

من شتابان از پیِ پیرمرد بیرون رفتم. چند متر در سمت راست قهوه‌خانه، خیابان فرعی تنگ و تاریکی بود که در هر دو طرف آن خانه‌های بسیار بزرگ قرار داشتند. چیزی به من گفت که پیرمرد از آن خیابان رفته. دومین خانه در سمت راست نیمه‌ساز بود و داربستی آن را پوشانده بود. حصاری تقریباً تا وسط خیابان بیرون آمده بود و تیرک‌های چوبی به خاطر راحتی عابرها در کنار آن قرار داده شده بودند. در گوشه‌ای تاریک میان خانه و حصار، پیرمرد را دیدم. روی پله‌ای نشسته بود که به یک گذر چوبی منتهی می‌شد؛ سرش را بین دستانش گرفته و آرنجش را روی زانویش تکیه داده بود. کنارش نشستم.

اصلاً نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. گفتم: «گوش کنید. ناراحت آزورکا نباشید. حالا بیایید. شمارا به خانه می‌برم. نگران نباشید. درشکه می‌گیرم. کجا زندگی می‌کنید؟»

پیرمرد پاسخی نداد. درمانده شدم. نمی‌دانستم چه‌کار کنم. هیچ عابری ازآنجا نمی‌گذشت. ناگهان دستم را کشید و با صدایی که به‌سختی شنیده می‌شد گفت: «هوا! هوا!»

برخاستم. تلاش کردم بلندش کنم. گفتم: «اجازه بدهید شمارا به خانه برسانم! می‌توانید چای بنوشید و بخوابید … فقط بگذارید یک درشکه خبر کنم. به‌زودی خواهیم رسید. یک دکتر خبر خواهیم کرد … یک نفر را می‌شناسم که …»

یادم نمی‌آید دیگر چه چیزی به او گفتم. حرکتی کرد که انگار می‌خواهد بلند شود اما پس از تلاش مختصری، دوباره روی زمین افتاد و با همان صدای ضعیف و خش‌دار چیزی را زیر لب گفت. خم شدم تا گوش کنم.

پیرمرد با صدای ضعیف گفت: «واسیلوسکی[۱۰]. ششم … خیابان ششم …»

ساکت شد.

«در جزیرۀ واسیلوسکی زندگی می‌کنید اما راه را اشتباه می‌رفتید. سمت چپ است نه سمت راست. شمارا خواهم برد.»

پیرمرد تکان نخورد. دستش را گرفتم. بی‌جان و ضعیف بود. نگاهی به صورتش انداختم و آن را لمس کردم. مرده بود. به یک کابوس می‌مانست.

تمام این ماجرا مرا به‌شدت ناراحت کرد هرچند در آخر، تبم پایین آمده بود. فهمیدم پیرمرد در کجا زندگی می‌کند؛ اما در جزیرۀ واسیلوسکی نبود بلکه چند متر از همان‌جایی بود که مرده بود، در خانه‌ای که به مردی به نام کلوگن تعلق داشت، در طبقۀ چهارم درست زیر سایه‌بان، در یک اتاق زیرشیروانی محقر که یک راهرو و یک اتاق بزرگ داشت با سقفی بسیار کوتاه و سه شکاف که حکم پنجره را داشت. پیرمرد در فقر مطلق زندگی می‌کرد. اسباب و اثاثیۀ خانه شامل یک میز، دو صندلی و یک نیمکت قدیمی بود که مثل سنگ سفت بود و چند تار موی اسب از آن بیرون زده بود؛ همۀ این‌ها به صاحب‌خانه تعلق داشت. آتشدان طوری به نظر می‌رسید که انگار سال‌ها از آن استفاده نشده. هیچ شمعی هم در آنجا دیده نمی‌شد. هنوز عمیقاً باور دارم که پیرمرد به خاطر نور و گرما به قهوه‌خانه مولر می‌رفت و در آنجا می‌نشست. روی میز، یک کوزه خالی گلی بود و یک‌تکه نان بیات. ازنظر پولی، حتی یک کوپِک هم پیدا نمی‌شد. حتی لباس‌زیرش را عوض نکردند. یک نفر یکی از پیراهن‌های خودش را هدیه داد تا او را با آن دفن کنند. معلوم بود که این‌طوری اصلاً نمی‌توانست به زندگی‌اش ادامه دهد و احتمالاً کسی گهگاه سری به او می‌زد البته به‌ندرت. در کشوی میز، گذرنامه‌اش را پیدا کردیم. معلوم شد که این مرد متوفی از تبار خارجی اما شهروند روسی بود. اسمش جرمایا اسمیت[۱۱] بود، مهندس، هفتادوهفت‌ساله. روی میز دو کتاب قرار داشت: یک کتاب جغرافیا از دورۀ دبستان و یک کتاب عهد جدید به زبان روسی که پر از یادداشت‌هایی بود که با مداد در حاشیه آن نوشته شده بود و کلماتی که خط‌های درشتی زیرشان کشیده شده بود. این‌ها را برای خودم نگه داشتم. از مستأجرها و صاحب‌خانه سؤال شد اما هیچ‌کس واقعاً اطلاعاتی درمورد مرد متوفی نداشت. عدۀ زیادی در ساختمان زندگی می‌کردند که تقریباً همۀ آن‌ها هنرور بودند یا خانم‌های خانه‌دار آلمانی که آنجا را با غذای کامل اجاره کرده بودند. مدیر ساختمان که مردی خوش‌بیان بود، نیز چیز زیادی دربارۀ مستأجر سابقش نگفت جز اینکه اتاق زیرشیروانی را به قیمت شش روبل در ماه به او اجاره داده و پیرمرد چهار ماه در آنجا زندگی کرده و برای دو ماه آخر حتی یک کوپک هم نپرداخته بود. درنتیجه، به او اخطار داده بودند تا اتاق را تخلیه کند. هیچ‌کس به‌درستی نمی‌توانست جواب دهد که آیا کسی برای دیدن پیرمرد می‌آمد یا نه. خانه بزرگ بود؛ تعداد آدم‌ها آن‌قدر زیاد بود که انگار سوار کشتی نوح شده بودند و هیچ‌کس نمی‌توانست رد آن‌ها را بگیرد. سرایدار که پنج سال گذشته را در آنجا کار کرده بود و شاید می‌توانست این موضوع را تا حدی روشن کند، دو هفته پیش برای تعطیلات به شهرستانش رفته و پسر برادرش را جای خود گذاشته بود. پسرک جوانی بود که شخصاً نیمی از مستأجرها را نمی‌شناخت. مطمئن نبودم نتیجۀ این تحقیقات به کجا می‌انجامد؛ اما پیرمرد بالاخره به خاک سپرده شد. در این فاصله، علاوه بر انجام کارهای دیگرم، به خیابان ششم در جزیره واسیلوسکی رفتم. وقتی به آنجا رسیدم، به نظرم مسخره آمد چون در آنجا چیزی جز چند خانۀ معمولی پیدا نکردم! پیش خود گفتم اما چرا پیرمرد وقتی داشت می‌مرد نام خیابان ششم در جزیره واسیلوسکی را برد؟ آیا هذیان می‌گفت؟

اتاق خالی زیرشیروانی اسمیت را وارسی کردم. به این نتیجه رسیدم که از آن خوشم می‌آید. پس، آن را اجاره کردم. اتاق بزرگی بود هرچند سقفش آن‌قدر کوتاه بود که ابتدا به نظرم رسید که همیشه سرم به آن می‌خورد؛ اما کم‌کم به آن عادت کردم. به‌هرحال، با ماهی شش روبل چه انتظار بیشتری می‌توانستم داشته باشم؟ از این واقعیت خرسند بودم که اتاق محقر و دنج بود؛ تنها چیزی که باقی می‌ماند این بود که روزانه کمکی پیدا کنم چون نمی‌توانستم به‌تنهایی از عهدۀ کارها بربیایم. سرایدار قول داد برای ابتدای کار، درصورتی‌که مسئله‌ای ضروری پیش می‌آمد، حداقل روزی یک‌بار سر بزند و به من کمک کند. پیش خودم فکر کردم، معلوم نیست اما شاید یک روز کسی به دنبال این پیرمرد بیاید؟ اما، پنج روز از مرگ پیرمرد گذشت و کسی نیامد.

[۱]. Voznesensky

[۲].  Gavarni تصویرگر فرانسوی.

[۳]. Hoffmann

[۴]. «آه، آگوستین عزیزم!»: نام ترانه‌ای وینی متعلق به قرن هفدهم درمورد مارکس آگوستین، خنیاگر معروف خیابانی است که در حالت مستی، در گودال قربانیان طاعون می‌افتاد و به‌اشتباه خیال می‌کنند مرده است.

[۵]. موریتس گوتلیب سفیر (۱۸۵۸-۱۷۹۵) روزنامه‌نگار و طنزپرداز اتریشی که در وین، برلین، مونیخ و پاریس می‌نوشت و شوخ‌طبعی بحث‌برانگیزش اغلب باعث دردسرش می‌شد.

[۶]. Riga

[۷]. Adam Ivanych Schulz

[۸]. Azorka

[۹]. Fyodor Karlovich Krüger

[۱۰]. Vasìlevsky

[۱۱]. Jeremiah Smith

سلینجر نویسنده ناطور دشت

ناطور دشت: چالشی در ترجمه

ناطورِ دشت نام رمانی اثر نویسنده آمریکایی جروم دیوید سلینجر است که در ابتدا به صورت دنباله‌دار در سال‌های ۱۹۴۵–۴۶ انتشار یافت. ناطور دشت که در اصل برای مخاطب بزرگسال منتشر شده بود، به دلیل درون‌مایه طغیان‌گری و عصبانیت نوجوان داستان، مورد توجه بسیاری از نوجوانان قرار گرفت. ترجمه زیر به قلم علی سلامی انجام شده است.
ناطور دشت، در مدت کمی شهرت و محبوبیت فراوانی برای او به همراه آورد و بنگاه انتشاراتی راندوم هاوس در سال ۱۹۹۹ آن را به‌عنوان شصت‌وچهارمین رمان برتر سده بیستم معرفی کرد. این کتاب در مناطقی از آمریکا به‌عنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب‌های ممنوعه دهه ۱۹۹۰ ــ منتشرشده از سوی «انجمن کتابخانه‌های آمریکا» ــ قرار گرفت. کتاب با وجود آنکه از سال ۱۹۶۱ تا ۱۹۸۲ جزو آثار ممنوعه یا به شدت سانسور شده بود اما توانست تبدیل به دومین اثر تدریس‌شده در مدارس ایالات متحده گردد.
ناطور دشت بارها به زبان فارسی ترجمه شده است. ابتدا در دههٔ ۱۳۴۰ خورشیدی (۱۳۴۵ توسط انتشارات مینا) به قلم احمد کریمی منتشر شد. عنوان ناطور دشت برگرفته از شعری از سعدی در باب پنجم کتاب بوستان است. «ناطور به‌معنی حافظ و نگهدارِ باغ و دشت است.
طرح جلد اصلی ناطور دشت

برشی کوتاه

اگه واقعاً دلتون می‌خواد داستان زندگیم رو بشنوین، اولین چیزی که احتمالاً دوست دارید بدونین اینه که کجا به دنیا اومدم و بچگیِ نحسم چطوری بوده و قبل از اینکه به دنیا بیام، پدر و مادرم چه‌کار می‌کردن و همۀ اون مزخرفاتِ دیوید کاپرفیلدی؛ اما اگه راستش رو بخواین بدونین، حوصلۀ تعریف کردن این چیزها رو ندارم. اولاً، این‌جور چیزها خسته‌م می‌کنه و ثانیاً اگه یه حرف خصوصی دربارۀ پدر و مادرم بگم، هر دو‌شون خونشون به جوش میاد. نسبت به این‌جور چیزا حساسن، مخصوصاً پدرم. البته آدم‌های خوبی‌ان – منظوری از این حرف ندارم – اما بدجوری حسا‌سن. تازه، اصلاً دلم نمی‌خواد همۀ شرح حال نکبتی‌ام رو براتون بگم یا چیزی تو این مایه‌ها. فقط اون ماجرای مزخرفی رو براتون تعریف می‌کنم که طرفای کریسمس پارسال برام اتفاق افتاد و حسابی حالم رو گرفت و اومدم اینجا و خودمو زدم به بی‌خیالی. منظورم اینه که این همۀ ماجراییه که به دی. بی. گفتم؛ دی بی برادرمه و از این حرفا. تو هالیوود کار می‌کنه. از این جهنم‌دره خیلی دور نیس و تقریباً آخر هر هفته می‌آد و یه سری به من می‌زنه. ماه بعد که شاید بخوام برم خونه، قراره منو برسونه. چند وخت پیش یه جگوار خرید. یکی از اون ماشین‌های انگلیسی کوچولوموچولو که راحت دویست مایل در ساعت راه می‌ره. نزدیک چهار هزار چوق براش آب خورده. حالا، کُلی مایه داره. قبلاً نداشت. وقتی خونه بود، مرتب می‌نوشت. اگه اسمش رو نشنیدین، باید بگم یه کتاب باحالِ داستان کوتاه نوشته به اسم ماهی طلایی اسرارآمیز . قشنگ‌ترین داستان این مجموعه «ماهی طلایی اسرارآمیز» بود. داستان دربارۀ یه بچه کوچولوئه که نمی‌ذاره کسی به ماهی طلایی‌ش نگاه کنه چون اونو با پول خودش خریده. خیلی با اون داستان حال کردم. حالا دی بی تو هالیوود کار می‌کنه، یعنی خودفروشی می‌کنه. اگه از ‌چیزی بدم بیاد، فیلمه. حتی اسمش رو جلوی من نیار.
می‌خوام داستانم رو از روزی شروع کنم که مدرسۀ پنسی  رو ترک کردم. مدرسۀ پنسی، یه مدرسه توی اگرزتاون،  پنسیلوانیاس. احتمالاً دربارهش شنیدین. به‌هرحال، شاید تبلیغاتش رو دیده باشین. تو هزارتا مجله تبلیغ می‌کنن، همیشه یه آدم دم‌کلفت رو نشون می‌دن که سوار اسبه و داره از روی یه حصار می‌پره. انگار تمام کاری که آدم توی پنسی انجام می‌ده، اینه که همیشه چوگان بازی کنه. هیچ‌وخت حتی یه‌بار هم اسبی رو اون دور و ور به چشم خودم ندیدم؛ و زیر آن یارو اسب‌واره توی عکس، همیشه نوشته شده: «از سال ۱۸۸۸، ما پسران را به مردان جوان روشنفکر و ستایش برانگیزی تبدیل کرده‌ام.» آره، اروای شکمشون. توی پنسی، هیچ غلطی بیشتر از مدارس دیگه نمی‌کنن؛ و من کسی رو در اونجا سراغ ندارم که روشنفکر و تحسین‌برانگیز باشه و از این حرفا. خیلی باشن، شاید دو نفر؛ و تازه اونا احتمالاً از اولش هم وختی به پنسی اومدن، همون‌طوری بودن.
بگذریم، اون روز شنبه، مسابقۀ فوتبال با ساکسون هال  بود. بازی با ساکسون هال قرار بود اتفاق خیلی مهمی در پنسی باشه. این آخرین بازی سال بود و اگه پنسی پیروز نمی‌شد، باید خودکشی می‌کردیم یا همچین چیزی. یادمه حدود ساعت سه بعدازظهر همون بالای تامسن هیل وایساده بودم، کنار این توپ مسخره که از جنگ انقلاب امریکا  باقی مونده بود. از اونجا می‌تونستم تمام زمین‌بازی رو ببینیم و می‌تونستم دو تا تیم رو ببینم که یکدیگه رو لت و پار می‌کردن. جایگاه تماشاچی‌ها خیلی معلوم نبود؛ اما می‌تونستم صدای فریاد همۀ اونا رو بشنوم که طرفداران پنسی بلند و عالی بود چون تقریباً تمام بچه‌های مدرسه جز من در اونجا بودن ولی طرف ساکسون هیل جمعیت کمی بود چون تیم مهمان آدمای زیادی با خود نمی‌اُورن.
هیچ‌وخت تو مسابقات فوتبال دخترای زیادی نمی‌آن. فقط سال‌بالایی‌ها اجازه داشتن با خودشان دختر بیارن. هر جوری نگاه کنین، مدرسۀ افتضاحی بود. دوس دارم جایی باشم که حداقل یه‌بار هم که شده، چند تا دختر اون دوروبر ببینم حتی اگه مثلاً فقط دارن دستشون رو می‌خارن یا دماغشون رو می‌گیرن یا حتی هروهر و کرکر می‌کنن یا همچین چیزی. سلما ترمر پیر  – دخترِ مدیر مدرسه – خیلی وخت‌ها برای تماشای بازی‌ها می‌اومد ولی دقیقاً از اون تیپ‌هایی نبود که آدم رو حالی به حالی کنه؛ اما دختر خوشگل و بانمکی بود. یه‌بار توی اتوبوس وختی از اگرتون می اومدیم، کنارش نشسّم و یه‌جوری سر صحبت رو باهاش باز کردم. ازش خوشم می‌اومد. دماغ گنده‌ای داشت و ناخن‌هاش رو تا ته جویده و گوشتش بیرون زده بود و از اون پستون‌بندای مکش‌مرگ ما، بسته بود که بدجوری خودنمایی می‌کرد ولی دلِ آدم یه جورایی براش می‌سوخت. از اینش خوشم می‌اومد که خیلی پُز نمی‌داد که مثلاً بگه باباش چه آدم مهمیه. احتمالاً خودش می‌دونست که پدرش چه تن لش بی‌خاصیتیه.
دلیل اینکه که چرا اون بالا روی تامسن هیل  وایساده بودم به‌جای اینکه اون پائین در میدون بازی باشم، این بود که تازه با تیم شمشیرزنی از نیویورک برگشته بودم. من مدیر لعنتی تیم شمشیرزنی بودم. کار خیلی مهمی بود. اون روز صبح، برای مسابقۀ شمشیرزنی با مدرسه مک‌برنی  به نیویورک رفته بودیم. فقط، به مسابقه نرسیدیم. تمام شمشیرها و تجهیزات و همه‌چیز رو در متروی کوفتی جا گذاشتم. همه‌ش تقصیر من نبود.
مجبور بودم هِی بلند بشم و به نقشه نگاه کنم تا از ایستگاه جا نمونیم. پس به‌جای اینکه موقع شام برسیم، حدود دو و نیم به پنسی برگشتیم. تمام طول راه، کل تیم در قطار با من قهر کردن. البته از یه نظر، کمی بامزه بود.
دلیل دیگه‌ای که اون پایین بازی نمی‌کردم، این بود که داشتم می‌رفتم با این یارو اسپنسر، معلم تاریخم، خداحافظی کنم. پیردمرد سرما خورده بود و فهمیدم احتمالاً تا شروع تعطیلات کریسمس نمی‌تونم دوباره اونو ببینم. یادداشتی برام نوشت و گفت دلش می‌خواد قبل از اینکه به خونه برم منو ببینه. می‌دونست که دیگه به پنسی برنمی‌گردم.
یادم رفت به‌تون بگم. منو از مدرسه انداختن بیرون. قرار نبود تا بعد از تعطیلات کریسمس برگردم به خاطر اینکه توی چند تا درس رفوزه شدم و اصلاً دل به کار نمی‌دادم و از این حرفا. یه‌سره به من تذکر می‌دادن که دل به کار بدم –مخصوصاً نزدیک میان‌ترم- یعنی وختی سروکلۀ پدر و مادرم و این یارو تِرمر  برای شرکت توی یه همایش پیدا شد – اما گوشم به این حرفا بدهکار نبود. پس بیرونم کردن. زیاد پیش می‌آد ‌که تو پنسی آدم‌ها رو بیرون بندازن. رتبۀ آموزشی خیلی خوب داره، پنسی رو می‌گم. واقعاً داره.
بگذریم، دسامبر بود و از این حرفا و هوا به‌اندازۀ نوک پستون یه جادوگر سرد بود، مخصوصاً بالای اون تپۀ مسخره. فقط یه لباس دورو تنم بود و دستکش و چیز دیگه‌ای نداشتم. هفتۀ قبلش، یه نفر کتِ پشم‌شتری‌ام رو درست از توی اتاقم، کش رفته بود، به همراه دستکش‌های خزم که تو جیبم بود و از این حرفا. توی پنسی تا دلت بخواد دله دزد پیدا می‌شه. چندتا از این خونواده‌های خرپول اومدن اونجا، ولی به‌هرحال پر از آدم خلافه. مدرسه هرچه گرون‌تر باشه، آدمای خلاف‌کار هم بیشتر داره – اصلاً شوخی نمی‌کنم. به‌هرحال، نزدیک استوانه وایسادم و بازی رو تماشا کردم، کونم داشت یخ می‌زد. فقط، خیلی بازی رو تماشا نمی‌کردم. راسّش، بیشتر برای این اونجا می‌پلکیدم که سعی می‌کردم یه‌جور حس خداحافظی رو احساس کنم. منظورم اینه که من مدرسه‌ها و جاهایی رو ترک کردم که اصلاً متوجه نمی‌شدم، دارم اونا رو ترک می‌کنم. ازش متنفرم. خداحافظی بد یا خداحافظی غم‌انگیز برام مهم نیس، اما وقتی جایی رو ترک می‌کنم، دوس دارم بدونم که دارم اونجا رو ترک می‌کنم. اگه شما این‌طوری نیستین، پس اوضاع‌تون خیلی از من خراب‌تره.
شانس اُوردم. یه‌دفعه به فکر چیزی افتادم که کمکم کرد بفهمم دارم گورم رو گُم می‌کنم. یه‌دفعه، یادِ این موقع حدود ماه اکتبر افتادم که من و رابرت تیچنر  و پل کمپبل  جلوی ساختمون مدرسه داشتیم یه توپ رو به این‌طرف و اون‌ طرف پرت می‌کردیم. آدم‌های باحالی بودن مخصوصاً تیچنر. درست قبل از شام بود و هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد ولی ما به‌هرحال همین‌طور توپ‌بازی کردیم. هوا تاریک‌تر و تاریک‌تر می‌شد و به‌زور می‌تونسیم توپ رو ببینیم؛ اما ول‌کن نبودیم و به بازی‌مون ادامه دادیم. بالاخره مجبور شدیم. آقای زامبسی ، همون معلمی که زیست‌شناسی درس می‌داد، سرش رو از پنجره ساختمون مدرسه بیرون اُورد و گفت به خوابگاه برگردیم و برای شام آماده شیم؛ اما شانس بیارم و اون مسئله رو به یاد بیارم وقتی لازم باشه می‌تونم خداحافظی کنم – حداقل، اکثر مواقع می‌تونم. همین‌که خداحافظی کردم، برگشتم و شروع به دویدن در طرف دیگۀ تپه به سمت خونه این یارو اسپنسر کردم. دیگه در محوطه مدرسه زندگی نمی‌کرد. در خیابون آنتونی وین  زندگی می‌کرد.
تمام راه رو تا دم در اصلی دویدم و بعد لحظه‌ای صبر کردم تا نفسی تازه کنم. اگه راستش را بخواین، نفس کم میارم. دلیلش اینه که خیلی سیگار می‌کشم؛ یعنی، می‌کشیدم. مجبورم کردن سیگارم رو ترک کنم. دلیل دیگه اینه که پارسال شش و نیم اینج قد کشیدم. تازه نزدیک بود سل هم بگیرم و به خاطر همین، برای این معاینه‌های لعنتی و این‌جور چیزا اومدم اینجا. البته الان حالم خوب شده.
به‌هرحال، همینکه نفسی تازه کردم، تمام خیابون ۲۰۴ رو دویدم. هوا بدجوری سرد بود و نزدیک بود زمین بخورم. حتی نمی‌دونم برای چی می‌دویدم؛ فکر کنم همین‌طوری عشقم کشیده بود این کار رو بکنم. بعد از اینکه از جاده گذشتم، حس کردم انگار دارم پس می‌افتم. از اون بعدازظهرهای لعنتی بود و هوا بدجوری سرد بود و از آفتاب و این‌جور چیزها خبری نبود و هر دفعه که از جاده‌ای می‌گذشتم، احساس می‌کردم دارم پس می افتم.
پسر، وختی به خونۀ اسپنسر رسیدم، محکم زنگ خونه رو زدم. راستش، از سرما یخ زده بودم. گوشام درد می‌کرد و اصلاً نمی‌تونسم انگشتام رو تکون بدم. با صدای بلند داد کشیدم: «زود باشین، زود باشین. یکی در رو باز کنه.» بالاخره خانم اسپنسر پیر در رو باز کرد. کلفت و از این‌جور چیزها نداشتن و و همیشه خودشون در رو باز می‌کردن. پول و پلۀ زیادی نداشتن.
خانم اسپنسر گفت: «هولدن!  چقدر از دیدنت خوشحالم! عزیزم، بیا تو! از سرما داشتی تلف می‌شدی؟» فکر می‌کنم از دیدنم خوشحال بود. از من خوشش می‌اومد. لااقل، فکر می‌کنم از من خوشش می‌اومد.
پسر، من هم فوری چپیدم توی خونه. گفتم: «خانم اسپنسر، حال‌تون چطوره؟ حال آقای اسپنسر چطوره؟»
گفت: «عزیرم، بذار کت‌ات رو بگیرم.» نشنید که حال آقای اسپنسر رو پرسیدم. بگی نگی، کر بود.
کُتم رو توی کمد سالن آویزون کرد و من با دستم، موهام را به عقب شونه زدم. معمولا موهامو کوتاه نگه می‌دارم و و هیچ‌وخت مجبور نیسم خیلی از شونه استفاده کنم. دوباره با صدای بلندتر طوری که صدام را بشنوه، پرسیدم: «خانم اسپنسر، حال‌تون چطوره؟»
خانم اسپنسر در کمد رو بست و گفت: «هولدن، من حالم خوبه. تو چطوری؟» طوری این سوال رو پرسید که همون موقع فهیمدم اسپنسر پیر به‌ش گفته که منو از مدرسه بیرون انداختن.
گفتم: «خوبم. آقای اسپنسر چطوره؟ سرماخودگیش خوب شده؟»
«خوب شده! هولدن، اون یه طوری رفتار می‌کنه که انگار هچیش نیست. نمی‌دونم چی بگم. عزیزم، اون تو اتاقشه. برو تو.»

فیودور دساتایفسکی نویسنده ابله

ابله | فیودور داستایفسکی | برشی کوتاه

فیودور داستایِفسکی (زادهٔ ۱۱ نوامبر ۱۸۲۱ – درگذشتهٔ ۹ فوریهٔ۱۸۸) نویسندهٔ مشهور و تأثیرگذار اهل روسیه بود. ویژگی منحصر به فرد آثار وی روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیت‌های داستان است. بسیاری او را بزرگترین نویسنده روان‌شناختی جهان به حساب می‌آورند. سوررئالیست‌ها، مانیفست خود را بر اساس نوشته‌های داستایِفسکی ارائه کرده‌اند.

فیودور داستایفسکی، نویسندۀ روسی و یکی از تاثیرگذارترین رمان‌نویسان جهان است که در طول زندگی‌اش در زادگاه خود بسیار مشهور بود و اکنون نیز در جهان کمتر کسی او را نمی‌شناسد. در رمان‌های فیودور داستایفسکی درک عمیق نسبت به چگونگی کارکرد ذهن انسان و همچنین مسائل پیچیده‌ی روانی به چشم می‌خورد. نفوذ روان‌شناختی نوشته‌های فیودور داستایفسکی به تاریک‌‌ترین حفره‌های روح انسان‌ها، تاثیری بی‌سابقه بر ادبیات قرن بیستم گذاشت، تا جایی که بسیاری او را یکی از بزرگ‌ترین روان‌شناسان تاریخ ادبیات می‌خوانند. تخصص او در تجزیه و تحلیل حالات روحی بیمارگونه‌ای که منجر به جنون، قتل و خودکشی می‌شود و همچنین در کشف احساساتی مانند تحقیر، خودویران‌گری، سلطه‌ی ظالمانه و خشم قاتل منجر به تصویرسازی‌هایی در رمان‌هایش شده که آن‌ها را در دل تاریخ ادبیات ماندگار کرده‌اند.

ترجمه انگلیسی ابله اثر داستایفسکی

اکثر داستان‌های داستایفسکی همچون شخصیت خودش سرگذشت مردمی‌ست عصیان زده، بیمار و روان‌پریش. او ابتدا برای امرار معاش به کار ترجمه پرداخت و آثاری چون اورژنی گرانده اثر بالزاک و دون کارلوس اثر فریدریش شیلر را ترجمه کرد. در اکثر داستانهای او مثلث عشقی دیده می‌شود، به این معنی که خانمی در میان عشق دو مرد یا آقایی در میان عشق دو زن قرار می‌گیرد. در این گره‌افکنی‌ها بسیاری از مسایل روانشناسانه که امروز تحت عنوان روانکاوی معرفی می‌شود، بیان می‌شود و منتقدان، این شخصیت‌های زنده و طبیعی و برخوردهای کاملاً انسانی آن‌ها را ستایش کرده‌اند.

 

برشی کوتاه از رمان ابله داستایفسکی

در اواخر ماه نوامبر، هنگام آب شدن برف‌ها، در حدود ساعت نه صبح، قطاری از خطوط سن‌پترزبورگ – ورشو با سرعت تمام به سن‌پترزبورگ نزدیک می‌شد. هوا آن‌قدر نمناک و مه‌آلود بود که سپیده‌دم به‌سختی دیده می‌شد؛ در ده متری سمت راست و چپِ ریل، به‌سختی می‌شد چیزی را از میان پنجره‌های واگن قطار تشخیص داد. در میان مسافران، عده‌ای بودند که از کشورهای خارجی بازمی‌گشتند؛ ولی کوپه‌های درجه سه پرازدحام‌تر از بقیۀ کوپه‌ها بود، همۀ این مسافران کاسب‌های معمولی بودند که از راه دورودرازی نمی‌آمدند. طبق معمول، همه خسته بودند و چشمان همه پس از یک شب بی‌خوابی سنگینی می‌کرد، همه سردشان بود، تمام چهره‌ها رنگ‌پریده بودند، و با رنگ مه تناسب داشت.

هنگام سپیده‌دم در یکی از کوپه‌های درجه سه، دو مسافر برحسب اتفاق روبروی یکدیگر کنار پنجره نشسته بودند؛ هر دو جوان، هر دو سبک‌بال، هر دو ساده‌پوش، هر دو خوش‌سیما و هر دو مشتاق بودند با دیگری وارد گفتگو شوند. اگر در آن لحظه هریک از آن‌ها می‌دانست چه چیز خاص و متمایزی در مورد دیگری وجود دارد، هر دو یقیناً از اینکه تقدیر به طرز غریبی آن‌ها را روبروی یکدیگر در کوپۀ درجه سه قطار سن‌پترزبورگ – ورشو قرار داده بود شگفت‌زده می‌شد. یکی از آن‌ها نسبتاً کوتاه‌قامت، حدود بیست‌وهفت‌ساله، با موی مجعد نسبتاً سیاه و چشمان ریز و خاکستری ولی آتشین بود. بینی صاف و پهن و گونه‌های کشیده داشت؛ لبان باریکش دائماً به لبخندی بی‌شرمانه، گستاخانه و حتی بدخواهانه باز می‌شد؛ اما پیشانی‌اش بلند و خوش‌ترکیب بود و جبرانِ بخش پایینی زشت صورتش را می‌کرد. آنچه در آن سیما چشمگیر می‌نمود، رنگ‌پریدگی شدیدی بود که حالتی خسته به چهرۀ این مرد جوان می‌بخشید بااینکه هیکلی نسبتاً نیرومند داشت و درعین‌حال، ویژگی شورانگیزی تا حد اندوه به او می‌بخشید، و این حالت با لبخند گستاخانه و زمخت و نگاه خشن و متکبر او تناسبی نداشت. پوستینی کلفت و گرم پوشیده بود که پارچه‌ای سیاه روی آن را پوشانده بود و طی شب احساس سرما نمی‌کرد درحالی‌که هم‌سفرش مجبور بود تمام شیرینی شب نمناک ماه نوامبر را بر پشت سردش در روسیه تحمل کند که ظاهراً آمادگی‌اش را نداشت. ردای بی‌آستین کلفت و نسبتاً گشادی را با کلاهی بسیار بزرگ پوشیده بود که نظیرش را غالباً مسافران زمستانی جایی در کشورهای خارجی به تن می‌کردند، مثلاً در سوئیس یا جنوب ایتالیا و یقیناً تصور نمی‌کرد از ایدکوهن تا پترزبورگ این‌همه فاصله وجود داشته باشد. اما آنچه در ایتالیا می‌توانست متناسب و رضایت‌بخش باشد، اصلاً مناسب روسیه نبود. صاحب ردای کلاه‌دار مردی جوان بود، حدود بیست شش یا بیست‌وهفت‌ساله، کمی بلندقامت‌تر از معمول، با موی پرپشت بسیار بلوند، گونه‌های تهی و ریش کم‌پشت، تیز و نسبتاً سفید. چشمانش درشت، آبی و هشیار بود؛ در نگاهش، آرامش و متانت خاصی وجود داشت و آکنده از حالتی عجیب بود که برخی آدم‌ها از همان نگاه اول، می‌توانستند حدس بزنند که این شهروند دچار حملۀ صرع می‌شود. اما چهرۀ مرد جوان دل‌نشین، زیبا و خشک و رنگ‌پریده بود و حالا از شدت سرما کبود شده بود. از دستانش، بقچه‌ای کوچک آویزان بود که از پارچه‌ای کهنه و زرد درست شده بود و ظاهراً حاوی تمام دارایی سفرش می‌شد. کفش چرمی بلندی با کفی کلفت به پا داشت – که اصلاً شباهتی به کفش‌های روسی نداشت. هم‌سفرش که موی سیاه و پوستین داشت، متوجه همۀ این‌ها شد، تااندازه‌ای به این دلیل که کاری برای انجام‌دادن نداشت و بالاخره با همان نیشخند بی‌تدبیرش که گاهی بدون هیچ ملاحظه و بی‌تکلف از دیدن بدبختی‌های همسایه لذت می‌برند، پرسید: «هوا سرد است؟»

و شانه‌هایش را خم کرد.

مسافر بغل‌دستی با آمادگی کامل گفت: «خیلی؛ و توجه داشته باشید که هنوز برف در حال آب شدن است. در یخ‌بندان چگونه خواهد بود؟ حتی به ذهنم خطور نمی‌کرد که هوای کشورمان این‌قدر سرد باشد. به این هوا عادت ندارم.»

«از خارج آمده‌اید، درسته؟»

«بله، از سوئیس.»

«عجب! تصورش را نمی‌کردم.»

مرد موسیاه سوت زد و خندید.

سرگرم صحبت شدند. آمادگی مرد جوان بلوند با ردای سوئیس برای پاسخ دادن به سؤالات هم‌سفر سیه‌چرده‌اش حیرت‌انگیز بود و تردید نسبت به بی‌مبالاتی، بیهودگی و زشتی این سؤالات نشان نمی‌داد. در پاسخ به آن‌ها، گفت درواقع مدت زیادی، بیش از چهار سال، از کشور دور بوده، به دلیل بیماری‌اش او را به خارج از کشور فرستاده بودند، یک‌جور بیماری عجیب شبیه غش یا صرع، نوعی تشنج و لرز. مرد سیه‌چرده که به حرف‌هایش گوش می‌داد چند بار نیشخند زد؛ مخصوصاً در جواب به این سؤال خنده‌اش گرفت: «و توانستند درمانت کنند؟»

مرد موبور پاسخ داد: «نه، موفق نشدند.»

مرد سیه‌چرده با طعنه گفت: «هه‌هه! این‌همه پول را حرام می‌کنند و انتظار دارند باورشان داشته باشیم.»

آقای ژنده‌پوشی که در همان نزدیک نشسته بود وارد گفتگو شد و گفت: «واقعیت محض است!» شبیه نامه‌نویس‌ها بود، حدود چهل‌ساله، قوی‌بنیه، با بینی سرخ و صورت کک‌مکی. «قربان، واقعیت محض است. تمام روس‌ها را بی‌خود نزد خود می‌کشند!»

بیمار سوئیسی با لحنی آرام و نرم گفت: «آه، در مورد من کاملاً اشتباه می‌کنید. البته، نمی‌توانم توجیهی داشته باشم چون هیچ‌چیز نمی‌دانم اما دکترم بخشی از باقیماندۀ پولش را برای سفر در اختیارم گذاشت و تقریباً دو سال در آنجا تمام هزینه‌های درمانم را پرداخت.»

مرد سیه‌چرده پرسید: «چطور؟ منظورتان این است که کسی نبود پولتان را بپردازد؟»

«آقای پاولیشچف که هزینه‌ها درمانم را در آنجا می‌پرداخت، دو سال پیش از دنیا رفت. بعد به همسر ژنرال اپانچین که از خویشاوندان دورم است نامه نوشتم اما پاسخی دریافت نکردم. پس برگشتم.»

«به کجا برگشتید؟»

«منظورتان این است که در کجا اقامت خواهم کرد؟ راستش، هنوز نمی‌دانم ..؛ بنابراین…»

«هنوز تصمیم نگرفته‌اید؟»

و هر دو شنونده دوباره زیر قهقهه زدند.

مرد سیه‌چرده پرسید: «تصور می‌کنم تمام دارای‌تان در همین بقچه خلاصه می‌شود؟»

نامه‌نویس که بینی سرخ داشت با حالتی بسیار شادمان رشتۀ سخن را به دست گرفت و گفت: «حاضرم شرط ببندم که همین‌طور است و در واگن چمدان‌ها، دارایی دیگری ندارید. البته ناگفته نماند که فقر، گناه نیست.»

این مسئله حقیقت داشت: جوانک موبور فوراً و با چالاکی فوق‌العاده‌ای این واقعیت را اذعان کرد.

وقتی حسابی خندیدند (جالب این بود که صاحب بقچه درحالی‌که به آن‌ها می‌نگریست، نیز زیر خنده زد و خوشحالی آن‌ها را بیشتر کرد) کارمند گفت: «به‌هرحال بقچۀ شما اهمیت خاصی دارد و هرچند مطمئنید که هیچ سکۀ طلا، یا کیسه‌های طلای ناپلئون یا فریدریش یا سکۀ هلندی در آن وجود ندارد، البته همۀ این‌ها را می‌توان از چرم بلند بالای کفش‌های خارجی‌تان حدس زد، اما … اگر بخواهید خویشاوند دوری مثل همسر ژنرال اپانچین را به اهمیت این بقچه اضافه کنید، پس بقچۀ شما اهمیتی متفاوتی پیدا می‌کند، طبیعتاً به این دلیل که همسر ژنرال اپانچین در حقیقت خویشاوند شماست، و از روی حواس‌پرتی دچار اشتباه نشدید … که کاملاً طبیعی و انسانی است. خب، مثلاً … به خاطر خیال‌پردازی فراوان.»

مرد موبور گفت: «آه، دوباره درست حدس زدید. واقعاً دچار اشتباه شده‌ام. یعنی، ایشان خویشاوند من نیست؛ پس وقتی در سوئیس بودم و جوابم را ندادند، واقعاً تعجب نکردم. حتی انتظار چنین چیزی را داشتم.»

«پولتان را برای تمبر نامه حرام کردید. هوم … اما به‌هرحال، شما ساده‌دل و صادق هستید که صفتی پسندیده است! هوم … و قربان، ما ژنرال اپانچین را می‌شناسیم چون اساساً آدم سرشناسی است. و آقای پاولیشچف مرحوم که هزینه‌های زندگی‌تان را در سوئیس می‌پرداخت را نیز می‌شناسیم، قربان، البته اگر منظورتان نیکولای آندریویچ پاولیشچف  باشد چون دو تا پسرعمو بودند. آن دیگری هنوز در کریمه  است اما نیکولای آندریویچ مرحوم مرد محترمی بود با ارتباطات فراوان و در روزگار خود، صاحب چهار هزار رعیت بود، قربان…»

«بله خودش است، نامش نیکولای آندریویچ پاولیشچف بود.» وقتی مرد جوان پاسخ داد با دقت و کنجکاوی به آقای عقل کل نظری افکند.

این آقایان عقل کل را غالباً یا اغلب اوقات می‌توان در جرگه‌های اجتماعی خاصی دید. از همه‌چیز خبر دارند، تمام کنجکاوی و بی‌قراری ذهن‌شان و تمام توانایی‌شان را به طرز مقاومت‌ناپذیری در یک مسیر سوق می‌دهند و به قول متفکران جدید، یقیناً به این دلیل است که منافع یا چشم‌انداز مهم‌تری در زندگی ندارند. اما اصطلاح «عقل کل» به قلمروی نسبتاً محدودی اشاره می‌کند: مثلاً فلانی کجا کار می‌کند، با چه کسانی آشناست، ثروتش چقدر است، در کجا فرماندار بوده، با چه کسی ازدواج کرده، همسرش چقدر ثروت نصیبش کرد، دخترعموها و پسرعموهایش چه کسانی هستند، دخترعموها و پسرعموهای دورش چه کسانی هستند و غیره. اغلب اطلاعات‌شان محدود به چنین چیزهایی می‌شود. اغلب، این عقل کل‌ها دور و اطراف موس‌موس می‌کنند و ماهی هفده بورل حقوق دریافت می‌کنند.