مقاله علمی

 پیکر انسان (The body)

نقد ادبی:  پیکر انسان (The body)

پیکر انسان از دیرباز کانون توجه ادبیات بوده است، و به‌مثابه ظرفی عمل می‌کند که مضامینی همچون هویت، فناپذیری، روحانیت، و بُعد جسمانی انسان در آن مورد مداقه و بررسی قرار می‌گیرند. درحالی‌که ادبیات غرب روح انسانی را اغلب ستایش کرده و جسم را عنصری ثانویه یا حتی مغایر با پاکی روح می‌داند، حضور پررنگ بدن در ادبیات غیرقابل‌انکار و چندوجهی است.

در ادبیات کلاسیک اغلب شاهد آن هستیم که ویژگی‌های فیزیکی یا نشانه‌هایی روی بدن حکم عناصر مهمی در هویت‌بخشی به شخصیت‌ها را بازی می‌کنند. ادیسه را از زخمی که بر تن دارد بازمی‌شناسند، ادیپ را از پای چماقی‌اش، آشیل را با پاشنه آسیب‌پذیرش، و فیلوکتتیز[۱] را از زخمی که در نبرد برداشته‌ است. این ویژگی‌ها و نشانه‌های بدنی تنها نمادهای ساده‌ای برای ضعف جسمانی انسان نیستند، بلکه به‌طور پیچیده‌ای با هویت و سرنوشت شخصیت‌ها گره خورده‌اند.

حتی در آیین مسیحیت هم که اغلب گمان بر این می‌رود که تقدم را به امور روحانی بر جسمانی می‌دهد، جسم و پیکر انسان دارای اهمیت ژرفی است. تجسد مسیح که در انجیل یوحنا به آن پرداخته شده است، مفهومی که در آن جنبه الهی به کالبد انسانی در می‎آید را مجسم می‌‌کند و بر پیوند میان قلمروی روحانی و جسمانی تأکید می‌ورزد. آیین عشای ربانی بازهم بر این پیوند صحه می‌گذارد، چراکه در آن خداوندگار تن و خون خویش را به‌عنوان مایه قوام و قوت، چه به معنای حقیقی و چه به معنای نمادین، در اختیار مؤمنان می‌گذارد.

کمدی به‌عنوان یک گونه ادبی به‌طور خاص از پدیده‌ی تنانِگی[۲] لذت می‌برد و برخلاف تراژدی که تأکید خود را بر جنبه‌های غیرمادی هستی انسان می‌گذارد، اشتها، تمایلات و کارکردهای بدن را به شکل بارزی می‌ستاید. شخصیت فالستاف در آثار شکسپیر، با ویژگی‌های فیزیکی و اشتهای اغراق‌آمیزش، نمونه بارز تجلیل و بزرگداشت بدن از سوی این گونه‌ی ادبی است. بااین‌حال، گذر فالستاف از شور و سرزندگی به بیماری، بازتاب‌دهنده‌ی آسیب‌پذیری بدن و پیامدهای زیاده‌روی است.

در نقد ادبی معاصر، جسم و بدن تبدیل به موضوعی محوری در گفتمان فمینیستی شده است. منتقدان فمینیست به بررسی این مسئله می‌پردازند که چگونه جوامع مردسالارانه بدن زن را ساخته و کالبدشکافی کرده‌اند و آن را اغلب در آثار ادبی، سینمایی و هنرهای تجسمی در معرض نگاه خیره مردانه قرار داده‌اند. این موشکافی نشان می‌دهد که شیوه سنتی ترسیم زنان غالباً به‌گونه‌ای بوده است که بیننده یا خواننده را در یک موقعیت سلطه نسبت به فرد مؤنث قرار می‌داده و بدین ترتیب بر سلسله‌مراتب جنسیتی مهر تائید می‌زده است.

علاوه بر این، گروه‌ کوچکی از نظریه‌پردازان فمینیست فرانسوی، با الهام از مفهومی به نام «نوشتار زنانه» (écriture féminine)، مدافع نوعی از بیان ادبی هستند که سیالیت و جسمانیت پیکر زنانه را به آغوش می‌کشد. این نظریه‌پردازان نوعی از نوشتار را حمایت می‌کنند که بازتاب‌دهنده‌ی تجربیات و روندهای فیزیکی زنانه بوده و ساختارهای زبانی مرسومی را که در طول تاریخ صدای زنان را به حاشیه رانده‌اند به چالش می‌کشد.

به‌این‌ترتیب، کاوشی که در حوزه‌ی ادبیات درباره‌ی مفهوم بدن صورت گرفته است، بازه وسیعی از مضامین و دیدگاه‌ها را در برمی‌گیرد؛ از تجلیل جسمانیت و هویت، تا بررسی نقادانه‌ی شیوه‌ای که بدن‌ها در ساختارهای فرهنگی بازنمایی، ساخته و فهمیده می‌شوند.

[۱] Philoctetes

[۲] corporeal,

فوکویاما

از نظریه پایان تاریخ فوکومایا تا پیدایش نارویداد بودریار

مقاله حاضر با رویکردی انتقادی به واکاوی و مقایسه دو الگوی تأثیرگذار از مفهوم پایان یعنی نظریه پایان تاریخ ارائه‌شده توسط فرانسیس فوکویاما و نظریه پایان در پیدایش نارویداد ارائه‌شده توسط ژان بودریار می‌پردازد. از دیدگاه فوکویاما، تاریخ در نظامی بازار محور برخاسته از آرمان‌های رژیم لیبرال دموکرات موجود در ایالت متحده آمریکا به هدف نهایی خود یعنی ایجاد آزادی عالم‌گیر رسیده است.

فوکویاما نظریه پایان تاریخ خود را بر پایه پیشرفت و توسعه علوم مدرن و فن‌آوری‌های نوین به همراه خوانشی نه‌چندان صحیح از نظریه «تکاپو برای واشناسی» هگل بنا می‌نماید. از سوئی دیگر، برخلاف فرانسیس فوکویاما که علوم و فن‌آوری‌های نوین را عامل همگن‌سازی جوامع بشری و ساخت آرمان‌شهر در سایه نظام لیبرال دموکراسی می‌داند، ژان بودریار مدعی است که رویدادها به دلیل سرعت حاصل از علوم و فن‌آوری‌های مدرن اهمیت خود را از دست داده‌اند و رقابت برای انتقال و تفسیر رویداد بسیار مهم‌تر از خود رویداد است.

همچنین، بودریار پیدایش نارویداد را ازجمله مهم‌ترین اهداف نظام نوین جهانی تحت آمریکا می‌داند.

دریافت مقاله