آزردگان و خوارشدگان اثر فیودور داستایفسکی

آزردگان و خوارشدگان نوشتۀ فیودور داستایفسکی | برشی کوتاه

کتاب آزردگان و خوارشدگان رمانی نوشتهٔ فیودور داستایفسکی است که با ترجمهٔ علی سلامی در نشر گویا منتشر شده است. آلیوشا شخصیت اصلی داستان، یک پسر دوست‌داشتنی است که روحش مانند فرشته‌ها پاک است و چهره‌ای زیبا و رفتاری سرشار از ادب دارد. در مدت بسیار کمی مهرش در دل ایخمنیف شاهزادهٔ جوانی که ۲۰ سال داشت و رفتار و حرکاتش بسیار کودکانه بود، نشست. کسی علت آن را نمی‌دانست که چرا پدرش باآنکه وی را بسیار دوست می‌داشت دل به فراق او سپرد.

 

درباره کتاب آزردگان و خوارشدگان

استاریکووا در مقدمه‌ای بر ترجمهٔ انگلیسی این کتاب می‌گوید:

برادران کارامازوف، جنایت و مکافات و ابله بزرگ‌ترین رمان‌های داستایفسکی‌اند و آزردگان دریچه‌ای است به جهانِ نویسنده‌ای بزرگ. به عقیدهٔ من، هر که خواندنِ داستایفسکی را با آزردگان آغاز کند بختیار است؛ از جای درستی آغاز کرده؛ خاصه اگر جوان هم باشد. در این مورد، از پیچیدگیِ بی‌حدوحصر و سرشاریِ فلسفیِ رمان‌هایِ بزرگِ داستایفسکی به وحشت نمی‌افتد و از هر لحاظ، فرصت و مجال آن را دارد که درکِ عمیقی به دست آورد از فضایِ عاطفیِ جهانِ بی‌اندازه پیچیده‌ای که آزردگان تنها از وجهی بدان راه می‌بَرَد. امّا خواننده، چون به این جهان وارد شود، درمی‌یابد که به جایی ماندگار و بنابراین مهم و معنادار نزدیک شده است، همان‌جایی که داستایفسکی دل‌مشغول آن بود. امّا، البتّه، راهِ دیگری هم برای آشنایی با جهانِ داستایفسکی هست. می‌توان آزردگان را بعد از آن رمان‌هایِ بزرگ خواند و لذّتی کاملاً متفاوت از آن برد، با کشفِ جوانه‌هایِ آنچه بعدها شخصیت‌ها و فکرت‌هایی بلندآوازه و جهانی می‌شوند.

برشی کوتاه از آزردگان و خوارشدگان

سال گذشته، در شب ۲۲ مارس، تجربه‌ای بسیار غریب داشتم. تمام روز را به دنبال خانه‌ای اجاره‌ای در شهر می‌گشتم. مکانی که آن موقع در آن زندگی می‌کردم بسیار نمور بود و کم‌کم دچار سرفه‌های سختی شده بودم. قصد داشتم پاییز سال قبل نقل‌مکان کنم؛ اما تصمیمم را تا بهار به تعویق انداختم. چیز مناسبی پیدا نمی‌کردم. در ابتدا، به دنبال خانه‌ای محقر می‌گشتم و نمی‌خواستم در اتاقی اجاره‌ای در خانۀ کسی دیگر زندگی کنم. حتی اگر اتاقی تک‌نفره پیدا می‌کردم، یقیناً باید بزرگ می‌بود و بی‌تردید، حتی‌المقدور ارزن قیمت. متوجه شده‌ام که در فضایی تنگ‌وترش، افکار انسان نیز تنگ‌وترش می‌شوند. همچنین، وقتی به نوشتنِ رمان بعدی‌ام می‌اندیشیدم، دوست داشتم دائماً در اتاق راه بروم. تصادفاً، همیشه اندیشیدن به نوشته‌هایم و تصور اینکه چگونه رمان‌هایم از آب درمی‌آیند، برایم لذت‌بخش‌تر از این است که واقعاً نوشته‌هایم را به روی کاغذ بیاورم و این مسئله ربطی به تنبلی ندارد. خودم هم دلیلش را نمی‌دانم!

از صبح حال خوشی نداشتم و تا شب، حالم بدتر شد. دوباره دچار تب شدم. علاوه بر این، تمام روز راه رفتم و خسته بودم. شب فرارسید و درست پیش از تاریکی، تصادفاً در امتداد خیابان وُزنِسنسکی[۱] قدم می‌زدم. عاشق آفتاب هستم مخصوصاً غروب آفتابِ ماه مارس در خیابان پترزبورگ در یک‌شب روشن و سرد. تمام خیابان ناگهان غرق در نور شد. تمام خانه‌ها می‌درخشیدند. برای مدتی، نمای خاکستری، زرد و سبز تیرۀ ساختمان‌ها حالت بی‌روح خود را از دست می‌دادند؛ حسی از شادمانی و بیداری ایجاد می‌شد گویی کسی سقلمه‌ام زده بود. چشم‌انداز جدید، افکار جدید … شگفتا، پرتوی آفتاب چه معجزه‌ای می‌تواند با روح انسان کند!

اما پرتوی آفتاب ناپدید شد. یخ‌بندان کم‌کم شدیدتر شد و بینی‌ام را بی‌حس کرد. شب فرا‌رسید. در امتداد خیابان، چراغ‌ها در ویترین مغازه‌ها روشن شد. وقتی به قهوه‌خانۀ مولر رسیدم، توقف کردم و به خیابان خیره شدم گویی انتظار داشتم اتفاق فوق‌العاده‌ای رخ دهد. در آن لحظه، پیرمردی را همراه سگش در آن‌طرف خیابان دیدم. خیلی خوب به یاد دارم که قلبم فروریخت و حس کردم که اتفاق ناگواری رخ خواهد داد؛ اما نمی‌فهمیدم این اتفاق چه بود و چه ارتباطی با زندگی من داشت.

من عارف نیستم؛ به پیشگویی یا دل‌شوره‌های بی‌مورد اعتقادی ندارم؛ اما شاید مثل بقیۀ آدم‌ها، اتفاقاتی را در زندگی تجربه کرده‌ام که وصف‌ناپذیرند؛ مثلاً این پیرمرد را در نظر بگیرید. چرا وقتی او را در آن زمان دیدم، فوراً احساس کردم که آن شب اتفاق عجیبی برایم می‌افتاد؟ توجه داشته باشید که من بیمار بودم و حس‌های تب‌آلود تقریباً همواره گمراه‌کننده هستند.

پیرمرد خمیده وقتی به قهوه‌خانه نزدیک شد، با حالتی لرزان و آهسته مثل پرندۀ چوب‌پا، پاهای خشکش را حرکت داد و با عصایش به‌آرامی بر سنگ‌فرش خیابان زد. در تمام زندگی‌ام، هرگز انسانی چنین عجیب و درمانده را ندیده‌ام. حتی قبل از این ماجرا، وقتی در قهوه‌خانهٔ مولر باهم ملاقات کردیم، دائماً این حس بی‌قراری را به من منتقل می‌کرد. قامت بلند، کمر خمیده، صورت تکیده و هشتادساله‌اش، کت کهنه و ژنده‌اش که درزهایش ورآمده بود، کلاه استوانه‌ای بیست‌ساله‌اش که به‌سختی سر طاسش را می‌پوشاند – پشت آن کلاه، یک تار موی سفید و طلایی هنوز باقی مانده بود – حرکاتش مثل عقربه‌های ساعت به‌صورت مکانیکی انجام می‌شد – تمامی این‌ها می‌توانست باعث شگفتی هرکسی شود که برای اولین‌بار با او برخورد می‌کرد. واقعاً دیدن چنین انسان فرتوتی، عجیب به نظر می‌رسید که تک‌وتنها بود و کسی نبود که کمکش کند مخصوصاً باتوجه‌به اینکه ظاهرِ یک بیمار روانی را داشت که از چنگ مراقبانش گریخته بود. همچنین از این مسئله شگفت‌زده شدم که او تا چه حد نحیف و لاغر بود. گوشتی بر تن نداشت – پوستش به نظر می‌رسید که به‌سختی بر پیکرش کشیده شده باشد. چشمان درشت و آب‌گرفته‌اش که دایره‌های آبی تیره آن‌ها را احاطه کرده بود، همیشه به سمت جلو خیره بودند و هرگز به‌سوی دیگری نمی‌چرخیدند و اصلاً نمی‌دید – از این بابت مطمئن هستم – حتی اگر نگاهت می‌کرد، مستقیماً به سمت تو می‌آمد گویی در آنجا حضور نداری. این حرکت را بارها مشاهده کردم. پیرمرد اخیراً به قهوه‌خانۀ مولر می‌آمد و خدا می‌داند از کجا ظاهر می‌شد و همیشه سگش همراهش بود. هیچ‌کس در قهوه‌خانه جرئت نمی‌کرد با او وارد گفتگو شود. او نیز با هیچ‌کس حرف نمی‌زد.

درحالی‌که آن‌طرف خیابان ایستاده و به‌شدت به او خیره مانده بودم، از خود پرسیدم: «این پیرمرد به چه دلیلی، دائماً به قهوه‌خانۀ مولر می‌آید؟ چه جذابیتی برایش دارد؟» نوعی نومیدی و استیصال که تأثیرِ بیماری و خستگی مفرط بود، در وجودم قلیان کرد. دائماً از خود می‌پرسیدم: «به چه می‌اندیشد؟ یعنی اگر واقعاً به چیزی می‌اندیشد؟» صورتش چنان بی‌روح و جان بود که هیچ‌چیز خاصی را نشان نمی‌داد. راستی، این سگ مفلوک را از کجا آورده بود که مثل کَنه به او می‌چسبید و بسیار شبیه خودش بود؟

آن حیوان بدبخت طوری به نظر می‌رسید که انگار هشتاد سال از عمرش گذشته است؛ آری، یقیناً همین‌طور بود. اولاً، به هیچ سگی در جهان نمی‌مانست. وانگهی، چرا همین‌که چشمم به آن سگ افتاد، بی‌درنگ حس کردم شبیه هیچ سگی نیست؛ سگی فوق‌العاده بود؛ ویژگی خیال‌انگیز و افسونگرانه داشت؛ نوعی اهریمن بود که به شکل سگ در آمده و سرنوشتش به طرز باورناپذیری به سرنوشت صاحبش گره خورده بود. وقتی به سگ می‌نگریستی، فوراً خیال می‌کردی که بیست سال از آخرین باری که غذا خورده، سپری شده بود. به‌اندازۀ یک اسکلت لاغر و نحیف بود. دمش مثل تکه چوبی آویزان بود و همیشه آن را میان پاهایش جمع می‌کرد؛ سرش با گوش‌های آویزان، نومیدانه به سمت پایین بود. در تمام طول عمرم، حیوانی مشمئزکننده‌تر از این سگ را ندیده‌ام. وقتی هردوی آن‌ها در امتداد خیابان راه می‌رفتند – صاحب در جلو و سگ از عقب – بینی‌اش حاشیۀ کت پیرمرد را لمس می‌کرد گویی به آن چسبیده است. حالت و ظاهرشان چنین حکایت می‌کرد: «خداوندا، ما چقدر پیر شده‌ایم! هردوی ما چقدر پیر و فرتوت شده‌ایم!»

یادم می‌آید که به این مسئله اندیشیدم که پیرمرد و سگش از تصویری بیرون آمده بودند که گاوارنی[۲] برای داستانی به قلمِ هوفمان[۳]، نویسندۀ آلمانی کشیده است و انگار تجسمی از این داستان بود. از خیابان گذشتم. به دنبال پیرمرد وارد قهوه‌خانه شدم.

در آنجا پیرمرد به طرز عجیبی رفتار می‌کرد. اخیراً، هر وقت این مشتری ناخوانده وارد قهوه‌خانه می‌شد، قهوه‌چی از پشت دخل صورتش را کج‌ومعوج می‌کرد. اولاً، این مهمان عجیب هرگز چیزی سفارش می‌داد. همیشه مستقیم به سمت آتشدان می‌رفت و همان‌جا می‌نشست. اگر آنجا اشغال شده بود، مدتی با ترس‌ولرز جلوی شخصی می‌ایستاد که آنجا نشسته بود و درحالی‌که عمیقاً گیج به نظر می‌رسید، به گوشۀ دیگری در کنار پنجره می‌رفت. یک صندلی انتخاب می‌کرد، به‌آهستگی می‌نشست، کلاهش را برمی‌داشت، کلاه و عصایش را کف زمین نزدیک خودش می‌گذاشت و بعد به عقب تکیه می‌داد و تا سه یا چهار ساعت بی‌حرکت می‌نشست. هرگز کسی ندیده بود که روزنامه‌ای بردارد، کلمه‌ای بر زبان آورد یا حتی صدایی از خودش تولید کند. فقط همان‌جا می‌نشست و مستقیماً به جلو خیره می‌شد، چشمانش چنان بی‌حالت و بی‌روح بود که شاید می‌توانستی با خیال راحت شرط ببندی که اصلاً چیزی را پیرامونش نمی‌شنید یا نمی‌دید. سگ پس ‌از اینکه یکی دو بار دور خودش می‌چرخید، با ناراحتی روی پاهایش می‌نشست، پوزه‌اش را میان چکمه‌های پیرمرد قرار می‌داد، نفس عمیقی می‌کشید و بی‌آنکه به اطرافش توجهی کند، دراز می‌کشید. این دو شاید تمام روز را در یکجا مثل سنگ بی‌حرکت می‌ماندند و عصرها دوباره جان می‌گرفتند تا به قهوه‌خانه مولر بیایند و این مراسم اسرارآمیز را اجرا کنند. پیرمرد بعد از این‌که طبق معمول سه یا چهار ساعت می‌نشست، ناگهان بلند می‌شد، کلاهش را برمی‌داشت و عازم خانه یا هر جای دیگری می‌شد. سگ نیز بلند می‌شد و طبق معمول، درحالی‌که سرش به زیر و دمش لای پایش بود، خودبه‌خود به‌آهستگی به دنبال پیرمرد می‌رفت. در آخر، مشتری‌های دائمی حتی‌المقدور از این پیرمرد پرهیز می‌کردند؛ حتی کنارش نمی‌نشستند انگار حسی از انزجار در وجودشان برمی‌انگیخت. خود پیرمرد نسبت به تمام این ماجرا کاملاً بی‌خبر بود.

مشتری‌های ثابت اکثراً آلمانی بودند. از تمام منطقۀ وزنسنسکی در آنجا جمع می‌شدند؛ همۀ آن‌ها کسب‌وکاری داشتند؛ کلیدساز، نانوا، نقاش، فروشنده کلاه زنانه، زین‌ساز. هریک از آن‌ها به قول آلمانی‌ها برای خودش کسی بود؛ در کل، رعایت ادب در قهوه‌خانۀ مولر مرسوم بود. گاهی اتفاق می‌افتاد که قهوه‌چی نزد آشنایانش می‌آمد، سر میز به آن‌ها ملحق می‌شد و نوشیدنی زیادی مصرف می‌شد. گاهی سگ‌ها و فرزندان قهوه‌چی نیز به آن‌ها ملحق می‌شدند و مشتری‌ها بر سر سگ‌ها و بچه‌ها دست نوازش می‌کشیدند. همه یکدیگر را می‌شناختند و فضایی از احترام متقابل حاکم بود. وقتی مشتری‌ها می‌نشستند تا روزنامه‌های آلمانی را بخوانند، صدای «آه آگوستین عزیز»[۴] از اتاق بغل به گوش می‌رسید. دختر ارشد قهوه‌چی این آهنگ را با پیانویی ایستاده و پرسروصدا می‌نواخت. دختری آلمانی بود با گیسوان مجعد و روشن که شباهت زیادی به یک موش سفید داشت. موسیقی والتس طرفداران زیادی داشت. عادت داشتم اول هرماه به قهوه‌خانۀ مولر بروم تا روزنامه‌های روسی بخوانم که در آنجا گیرم می‌آمد.

آن شب در ماه مارس وقتی وارد قهوه‌خانه شدم، دیدم که پیرمرد کنار پنجره نشسته و سگش نیز طبق معمول جلوی پایش لمیده بود. در گوشۀ قهوه‌خانه روی صندلی نشستم. پیش خود فکر کردم: «اصلاً چرا اینجا آمدم؟ واقعاً ضرورتی نداشت. من هنوز بیمارم. باید به خانه برگردم و لیوانی چای بنوشم و بخوابم! آیا واقعاً به این خاطر اینجا آمده‌ام که به این پیرمرد زل بزنم؟» ناگهان مضطرب شدم.

با خود فکر کردم: «اصلاً چه لزومی دارد به این پیرمرد توجه کنم؟» احساس عجیب انزجاری را به یاد آوردم که وقتی هنوز بیرون بودیم، نسبت به پیرمرد احساس کردم. «و چرا اصلاً باید به این آلمانی‌های ملال‌آور توجه کنم؟ دلیل این حس غیرواقعی چیست؟ دلیل این نگرانی بی‌مورد و بی‌دلیل چیست که اخیراً در وجودم احساس می‌کنم و مرا آزار می‌دهد و نکته‌ای که یکی از منتقدان بسیار تیزهوش در مقاله‌ای نیش‌دار درمورد رمان اخیرم بیان کرده بود و مانع از آن می‌شد که مسائل را به‌درستی ببینم»؟ اما حتی وقتی با عصبانیت داشتم این مسائل را در ذهن مرور می‌کردم، هیچ تلاش برای رفتن نکردم. در ضمن، تبم چنان بالا رفته بود که در پایان، دلم نمی‌خواست گرمای این اتاق را رها کنم. یک روزنامۀ چاپ فرانکفورت را برداشتم، چند سطری را خواندم و چرت زدم. حضورِ آلمانی‌ها اذیتم نمی‌کرد. آن‌ها دائماً می‌خواندند و سیگار می‌کشیدند و فقط گاهی، هر نیم ساعت یک‌بار، به طرز گسسته در سکوت، چند بار اخباری را درمورد فرانکفورت باهم ردوبدل می‌کردند یا لطیفه یا متلی از سفیر[۵]، طنزپرداز معروف اتریشی را به یکدیگر می‌گفتند. بعد، دوباره با حسی دوچندان از حس مالکیت ملی، روحِ آلمانی خود را غرق خواندن می‌کردند.

حدود نیم ساعت چرت زدم. درحالی‌که از سرما می‌لرزیدم بیدار شدم. واقعاً باید به خانه برمی‌گشتم؛ اما در آن لحظه، اتفاق عجیبی در اتاق رخ داد که دوباره توجهم را جلب کرد. قبلاً عرض کردم که وقتی پیرمرد روی صندلی‌اش می‌نشست، بی‌درنگ نگاهش را به چیزی می‌دوخت و تمام شب نگاهش روی همان چیز باقی می‌ماند. گاهی با همین حالت حواس‌پرتی و کاملاً گنگ به من نیز خیره می‌شد و حسی ناخوشایند و ‌تحمل‌ناپذیر را در من ایجاد می‌کرد و باعجله صندلی‌ام را عوض می‌کردم. این دفعه، قربانیِ پیرمرد، مردی آلمانی کوتوله، تپل و بسیار خوش‌پوش بود که یقۀ آهارزده و شق‌ورقی داشت که به سمت بالا داده بود. چهره‌ای بسیار گلگون داشت. کاسبی بود از شهر ریگا[۶]. از اینکه اسمش آدم ایوانیچ شولتس[۷] بود، به خود می‌بالید. بعداً فهمیدم که یکی از دوستان مولر است؛ ولی هنوز پیرمرد و بسیاری از مشتریان را نمی‌شناخت. این مرد که با سرخوشی در صفحات کاتالوگ مصور «آرایشگاه روستا» غرق شده بود و نوشیدنی‌اش را مزه‌مزه می‌کرد، ناگهان به بالا نگریست و متوجه نگاه خیرۀ پیرمرد شد. از این مسئله بُهتش زد. آدم ایوانیچ مثل تمام آلمانی‌های ازخودمتشکر، بسیار حساس و نازک‌نارنجی بود. برایش توهین‌آمیز بود که در معرض چنین وارسی دقیق و گستاخانه‌ای قرار بگیرد؛ اما خشمش را فروخفته و چشمانش را از این نگاه خیره برگرداند، چیزی زیر لب زمزمه کرد و پشت روزنامه‌اش در سکوت پناه گرفت؛ اما چند دقیقه بعد، از پشت روزنامه با تردید نگاه کرد و همان نگاه ثابت و همان وارسی مسخره را دید. آدم ایوانیچ این بار هم چیزی نگفت.

اما وقتی تمام این ماجرا برای بار سوم تکرار شد، حسابی به دل گرفت و برای اینکه از نام شهر زیبای ریگا – البته خودش را نمایندۀ راستین این شهر می‌پنداشت – صیانت کند و از منزلت خود دفاع نماید، خود را برای نبردی در برابر این اجتماع آبرومند آماده کرد. با دلخوری روزنامه را زمین انداخت و با عصایش که به میز تکیه داده بود بر میز کوبید. بعد، درحالی‌که از نخوت به خود غره شده و چهره‌اش سرخ شده بود – تااندازه‌ای به خاطر نوشیدن معجون و تا حدی به خاطر خشم – چشمان کوچک و خون‌گرفته‌اش را به این پیرمرد مزاحم دوخت. به نظر می‌رسید که این دو سعی داشتند یکدیگر را از رو ببرند و ببینند کدام‌یک پیش از دیگری اعصابش خرد می‌شود و رو برمی‌گرداند. صدای عصا و حالت عجیب آدم ایوانیچ توجه مشتریان دیگر را به خود جلب کرد. آن‌ها نیز فوراً از کاری که می‌کردند دست کشیدند و مشتاقانه و در سکوتی آرام به این دو حریف نگاه کردند. صحنه کم‌کم داشت خنده‌دار می‌شد؛ اما نگاه غضبناک و برافروختۀ آدم ایوانیچ به‌کلی ضایع شد. پیرمرد که اصلاً توجهی به پیرامونش نمی‌کرد، چشم در چشم آقای شولتسِ عصبانی دوخت. ظاهراً نمی‌دانست که کانونِ توجه دیگران قرار گرفته است؛ مردی که جلواش نشسته بود، نیز شاید در عالم هپروت به سر می‌برد. بالاخره طاقتِ آدم ایوانیچ طاق شد و به احساسات برانگیخته‌اش جولان داد.

به زبان آلمانی تندوتیز و نافذ و با لحنی تهدیدآمیز فریاد کشید: «چرا این‌جوری به من زُل زدی؟»

اما حریفش کاملاً ساکت ماند انگار سؤال را نفهمیده یا اصلاً نشنیده بود. آدم ایوانیچ تصمیم گرفت به زبان روسی صحبت کند.

با خشمی دوچندان فریاد کشید: «ازت پرسیدم، چرا این‌طوری به من زل زدی؟» و به پا جست و ادامه داد: «من در دادگاه آدم سرشناسی هستم و تو را کسی در دادگاه نمی‌شناسی.»

اما پیرمرد کَکَش هم نگزید. همهمه‌ای حاکی از خشم از طرف آلمانی‌ها بلند شد. مولر که متوجه این جنجال شد، خودش را رساند. وقتی مطمئن شد مشکل از کجا آب می‌خورد و فکر می‌کرد که پیرمرد کر است، دهانش را به گوش پیرمرد نزدیک کرد و درحالی‌که با حالتی غضب‌آلود به مهمان اسرارآمیز نگاه می‌کرد، با صدای بلند و رسا گفت: «آقای شولتس در نهایت احترام از شما خواستند به ایشان خیره نشوید.»

پیرمرد با بی‌حوصلگی به مولر نگاه کرد. چهره‌اش که تا آن موقع بی‌حرکت مانده بود، ناگهان نشانه‌هایی از وحشت درونی و اضطرابی شدید را نمایان کرد. مشوش شد. با سروصدایی خم شد تا کلاهش را از روی زمین بردارد. شتابان آن را به همراه عصایش برداشت و با لبخندی رقت‌انگیز از روی صندلی‌اش بلند شد. لبخند رقت‌آمیزِ گدایی بود که او را از جایی که به‌اشتباه غصب کرده، بیرون می‌اندازند. آماده شد اتاق را ترک کند. واکنش متواضعانۀ پیرمرد چنان حزن‌آلود و چنان ناراحت‌کننده بود که تمام جمعیت که آدم ایوانیچ جلوی‌شان ایستاده بود، بی‌درنگ دل‌شان به حال پیرمرد سوخت. معلوم بود که پیرمرد نه‌تنها قصد نداشت کسی را برنجاند، بلکه خودش به‌خوبی می‌دانست چون یک گدا است، او را از قهوه‌خانه بیرون می‌اندازند.

مولر مرد مهربان و رئوفی بود.

دلسوزانه، دست بر پشت پیرمرد کشید و گفت: «نه، نه. بلند نشوید! اما آقای شولتس، خیلی مؤدبانه از شما خواستند این‌قدر به ایشان خیره نشوید. در دادگاه سرشناس است.»

اما پیرمرد فلک‌زده هنوز متوجه نشد. حتی کم‌کم دستپاچه‌تر شد، خم شد تا دستمالش را بردارد که تکه پارچه‌ای کهنه و آبی‌رنگ و پر از سوراخ بود که از کلاهش بیرون افتاده بود و شروع به حرف‌زدن با سگش کرد. سگ بی‌حرکت روی زمین دراز کشیده و پوزه‌اش بین پنجه‌هایش بود. ظاهراً خواب بود.

با صدایی ضعیف و لرزان زیر لب گفت: «آزورکا![۸] آزورکا!»

آزورکا جنب نخورد.

پیرمرد درحالی‌که عصایش را به سگش می‌زد، نومیدانه تکرار کرد: «آزورکا! آزورکا!» حیوان جنب نخورد.

عصا از دست پیرمرد افتاد. خم شد. زانو زد و سر آزورکا را در دستانش گرفت و اندکی بلندش کرد. آزورکای بیچاره! سگ مرده بود. بی‌هیچ سروصدایی پایین پای صاحبش مرده بود، شاید به دلیل کهولت و شاید به دلیل گرسنگی. پیرمرد یک‌دقیقه‌ای به او خیره ماند گویی یکه خورده بود. باورش نمی‌شد که سگ مرده؛ بعد دو بار روی دوست و همدم سابقش خم شد و صورت رنگ‌پریده‌اش را به پوزۀ سگ مرده فشرد. لحظه‌ای سکوت حاکم شد. همۀ ما تحت‌تأثیر قرار گرفتیم. پس از اندک زمانی، پیرمرد بینوا بلند شد. خیلی رنگ‌پریده بود و سرتاپای بدنش می‌لرزید گویی دچار حملۀ عصبی شده بود.

مولرِ مهربان سکوت را شکست و گفت: «می‌توانیم بدنش را پر کنیم.» دلش می‌خواست تا جایی که می‌تواند پیرمرد را تسلی دهد. (منظورش این بود که سگ را می‌توان پر کرد.) «می‌توانیم سگ پوشالی خوبی درست کنیم.  فیودور کارلوویچ کروگر[۹] پوشال‌های خوبی درست می‌کند. فیودور کارلوویچ کروگر استاد پوشال‌سازی است.» مولر عصای پیرمرد را از روی زمین برداشت و به دستش داد.

آقای کروگر حالا گامی پیش گذاشت و متواضعانه گفت: «بله من می‌توانم پوشال خوبی درست کنم.» مردی مهربان، بلندقامت و لاغراندام بود با موی زنجبیلی. عینکی را روی دماغ عقابی‌اش گذاشته بود.

مولر که از این ایده هیجان‌زده‌تر شد گفت: «فیودور کارلوویچ کروگر استعداد فراوانی برای درست‌کردن انواع سگ‌های پوشالی عالی دارد.»

آقای کروگر این حرف را دوباره تأیید کرد و گفت: «بله، استعداد فراوانی برای درست‌کردن حیوانات پوشالی دارم.» و درحالی‌که حس سخاوتمندی شدیدی وجودش را آکنده بود، گفت: «یک سگ پوشالی مجانی درست می‌کنم.»

آدم ایوانیچ شولتس با صدای بلند گفت: «نه. من هزینۀ درست‌کردن یک سگ پوشالی را می‌پردازم.» صورتش سرخ‌تر و سرخ‌تر شد. تحت‌تأثیر قرار گرفته و واقعاً باورش شده بود که او مسببِ تمام این فاجعه است.

پیرمرد ظاهراً از این صحبت‌ها سر درنمی‌آورد. تمام بدنش می‌لرزید.

مولر که فهمید مهمان اسرارآمیزش قصد رفتن دارد، گفت: «یک‌لحظه صبر کنید. یک لیوان برندی عالی بنوشید.»

برندی آوردند. پیرمرد با بی‌حالی دستش را دراز کرد و لیوان را گرفت اما دستانش سست بودند و پیش از اینکه لیوان را تا لبانش بالا ببرد، نیمی از آن را بیرون ریخته بود. بی‌آنکه جرعه‌ای بنوشد، آن را روی سینی برگرداند. بعد درحالی‌که لبخندی عجیب و کاملاً ناجور می‌زد، با گام‌های شتابان و نامنظم قهوه‌خانه را ترک کرد و آزورکا را همان‌جا رها کرد. همه گیج و مبهوت شده بودند؛ بعد قیل و قالی شنیده شد.

آلمانی‌ها که با تعجب به یکدیگر می‌نگریستند، گفتند: «بدبخت بینوا! عجب حکایتی!»

من شتابان از پیِ پیرمرد بیرون رفتم. چند متر در سمت راست قهوه‌خانه، خیابان فرعی تنگ و تاریکی بود که در هر دو طرف آن خانه‌های بسیار بزرگ قرار داشتند. چیزی به من گفت که پیرمرد از آن خیابان رفته. دومین خانه در سمت راست نیمه‌ساز بود و داربستی آن را پوشانده بود. حصاری تقریباً تا وسط خیابان بیرون آمده بود و تیرک‌های چوبی به خاطر راحتی عابرها در کنار آن قرار داده شده بودند. در گوشه‌ای تاریک میان خانه و حصار، پیرمرد را دیدم. روی پله‌ای نشسته بود که به یک گذر چوبی منتهی می‌شد؛ سرش را بین دستانش گرفته و آرنجش را روی زانویش تکیه داده بود. کنارش نشستم.

اصلاً نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. گفتم: «گوش کنید. ناراحت آزورکا نباشید. حالا بیایید. شمارا به خانه می‌برم. نگران نباشید. درشکه می‌گیرم. کجا زندگی می‌کنید؟»

پیرمرد پاسخی نداد. درمانده شدم. نمی‌دانستم چه‌کار کنم. هیچ عابری ازآنجا نمی‌گذشت. ناگهان دستم را کشید و با صدایی که به‌سختی شنیده می‌شد گفت: «هوا! هوا!»

برخاستم. تلاش کردم بلندش کنم. گفتم: «اجازه بدهید شمارا به خانه برسانم! می‌توانید چای بنوشید و بخوابید … فقط بگذارید یک درشکه خبر کنم. به‌زودی خواهیم رسید. یک دکتر خبر خواهیم کرد … یک نفر را می‌شناسم که …»

یادم نمی‌آید دیگر چه چیزی به او گفتم. حرکتی کرد که انگار می‌خواهد بلند شود اما پس از تلاش مختصری، دوباره روی زمین افتاد و با همان صدای ضعیف و خش‌دار چیزی را زیر لب گفت. خم شدم تا گوش کنم.

پیرمرد با صدای ضعیف گفت: «واسیلوسکی[۱۰]. ششم … خیابان ششم …»

ساکت شد.

«در جزیرۀ واسیلوسکی زندگی می‌کنید اما راه را اشتباه می‌رفتید. سمت چپ است نه سمت راست. شمارا خواهم برد.»

پیرمرد تکان نخورد. دستش را گرفتم. بی‌جان و ضعیف بود. نگاهی به صورتش انداختم و آن را لمس کردم. مرده بود. به یک کابوس می‌مانست.

تمام این ماجرا مرا به‌شدت ناراحت کرد هرچند در آخر، تبم پایین آمده بود. فهمیدم پیرمرد در کجا زندگی می‌کند؛ اما در جزیرۀ واسیلوسکی نبود بلکه چند متر از همان‌جایی بود که مرده بود، در خانه‌ای که به مردی به نام کلوگن تعلق داشت، در طبقۀ چهارم درست زیر سایه‌بان، در یک اتاق زیرشیروانی محقر که یک راهرو و یک اتاق بزرگ داشت با سقفی بسیار کوتاه و سه شکاف که حکم پنجره را داشت. پیرمرد در فقر مطلق زندگی می‌کرد. اسباب و اثاثیۀ خانه شامل یک میز، دو صندلی و یک نیمکت قدیمی بود که مثل سنگ سفت بود و چند تار موی اسب از آن بیرون زده بود؛ همۀ این‌ها به صاحب‌خانه تعلق داشت. آتشدان طوری به نظر می‌رسید که انگار سال‌ها از آن استفاده نشده. هیچ شمعی هم در آنجا دیده نمی‌شد. هنوز عمیقاً باور دارم که پیرمرد به خاطر نور و گرما به قهوه‌خانه مولر می‌رفت و در آنجا می‌نشست. روی میز، یک کوزه خالی گلی بود و یک‌تکه نان بیات. ازنظر پولی، حتی یک کوپِک هم پیدا نمی‌شد. حتی لباس‌زیرش را عوض نکردند. یک نفر یکی از پیراهن‌های خودش را هدیه داد تا او را با آن دفن کنند. معلوم بود که این‌طوری اصلاً نمی‌توانست به زندگی‌اش ادامه دهد و احتمالاً کسی گهگاه سری به او می‌زد البته به‌ندرت. در کشوی میز، گذرنامه‌اش را پیدا کردیم. معلوم شد که این مرد متوفی از تبار خارجی اما شهروند روسی بود. اسمش جرمایا اسمیت[۱۱] بود، مهندس، هفتادوهفت‌ساله. روی میز دو کتاب قرار داشت: یک کتاب جغرافیا از دورۀ دبستان و یک کتاب عهد جدید به زبان روسی که پر از یادداشت‌هایی بود که با مداد در حاشیه آن نوشته شده بود و کلماتی که خط‌های درشتی زیرشان کشیده شده بود. این‌ها را برای خودم نگه داشتم. از مستأجرها و صاحب‌خانه سؤال شد اما هیچ‌کس واقعاً اطلاعاتی درمورد مرد متوفی نداشت. عدۀ زیادی در ساختمان زندگی می‌کردند که تقریباً همۀ آن‌ها هنرور بودند یا خانم‌های خانه‌دار آلمانی که آنجا را با غذای کامل اجاره کرده بودند. مدیر ساختمان که مردی خوش‌بیان بود، نیز چیز زیادی دربارۀ مستأجر سابقش نگفت جز اینکه اتاق زیرشیروانی را به قیمت شش روبل در ماه به او اجاره داده و پیرمرد چهار ماه در آنجا زندگی کرده و برای دو ماه آخر حتی یک کوپک هم نپرداخته بود. درنتیجه، به او اخطار داده بودند تا اتاق را تخلیه کند. هیچ‌کس به‌درستی نمی‌توانست جواب دهد که آیا کسی برای دیدن پیرمرد می‌آمد یا نه. خانه بزرگ بود؛ تعداد آدم‌ها آن‌قدر زیاد بود که انگار سوار کشتی نوح شده بودند و هیچ‌کس نمی‌توانست رد آن‌ها را بگیرد. سرایدار که پنج سال گذشته را در آنجا کار کرده بود و شاید می‌توانست این موضوع را تا حدی روشن کند، دو هفته پیش برای تعطیلات به شهرستانش رفته و پسر برادرش را جای خود گذاشته بود. پسرک جوانی بود که شخصاً نیمی از مستأجرها را نمی‌شناخت. مطمئن نبودم نتیجۀ این تحقیقات به کجا می‌انجامد؛ اما پیرمرد بالاخره به خاک سپرده شد. در این فاصله، علاوه بر انجام کارهای دیگرم، به خیابان ششم در جزیره واسیلوسکی رفتم. وقتی به آنجا رسیدم، به نظرم مسخره آمد چون در آنجا چیزی جز چند خانۀ معمولی پیدا نکردم! پیش خود گفتم اما چرا پیرمرد وقتی داشت می‌مرد نام خیابان ششم در جزیره واسیلوسکی را برد؟ آیا هذیان می‌گفت؟

اتاق خالی زیرشیروانی اسمیت را وارسی کردم. به این نتیجه رسیدم که از آن خوشم می‌آید. پس، آن را اجاره کردم. اتاق بزرگی بود هرچند سقفش آن‌قدر کوتاه بود که ابتدا به نظرم رسید که همیشه سرم به آن می‌خورد؛ اما کم‌کم به آن عادت کردم. به‌هرحال، با ماهی شش روبل چه انتظار بیشتری می‌توانستم داشته باشم؟ از این واقعیت خرسند بودم که اتاق محقر و دنج بود؛ تنها چیزی که باقی می‌ماند این بود که روزانه کمکی پیدا کنم چون نمی‌توانستم به‌تنهایی از عهدۀ کارها بربیایم. سرایدار قول داد برای ابتدای کار، درصورتی‌که مسئله‌ای ضروری پیش می‌آمد، حداقل روزی یک‌بار سر بزند و به من کمک کند. پیش خودم فکر کردم، معلوم نیست اما شاید یک روز کسی به دنبال این پیرمرد بیاید؟ اما، پنج روز از مرگ پیرمرد گذشت و کسی نیامد.

[۱]. Voznesensky

[۲].  Gavarni تصویرگر فرانسوی.

[۳]. Hoffmann

[۴]. «آه، آگوستین عزیزم!»: نام ترانه‌ای وینی متعلق به قرن هفدهم درمورد مارکس آگوستین، خنیاگر معروف خیابانی است که در حالت مستی، در گودال قربانیان طاعون می‌افتاد و به‌اشتباه خیال می‌کنند مرده است.

[۵]. موریتس گوتلیب سفیر (۱۸۵۸-۱۷۹۵) روزنامه‌نگار و طنزپرداز اتریشی که در وین، برلین، مونیخ و پاریس می‌نوشت و شوخ‌طبعی بحث‌برانگیزش اغلب باعث دردسرش می‌شد.

[۶]. Riga

[۷]. Adam Ivanych Schulz

[۸]. Azorka

[۹]. Fyodor Karlovich Krüger

[۱۰]. Vasìlevsky

[۱۱]. Jeremiah Smith